خود را به من ارخصم بسنجد عجبى نيست * چون جاى به پهلوى وجودست عدم را
و اذا اتتك مذمتى من ناقص * فهى الشهادة لى بانى كامل
خاقانى آن كسان كه طريق تو مىروند * زاغند و زاغ را روش كبك آرزوست
بس طفل كآرزوى ترازوى زر كند * نارنج از آن خرد كه ترازو كند ز پوست
گيرم كه مار چوبه كند تن به شكل مار * كو زهر بهر دشمن و كو مهره بهر دوست
تبصرة از آنكه جناب شيخ فرمود : « قصد المشّائين بالثّلب . . . و ان الدراية ليست الّا عند القدماء الاوائل » ، راقم حدس مىزند كه اين همان مطلبى باشد در وحدت شخصى وجود كه عارفان اهل تحقيق بدان رفتهاند ، و قول به تشكيك وجود و تباين را ، بدان نحو كه از ظاهر قول مشّاء مستفاد است ، انكار دارند . و همين قائلان به وحدت شخصيهء وجود مىگويند : محققين از قدماى مشّاء در اعتقاد به توحيد بر همين مبناى قويم عارفان اهل تحقيق بودهاند ؛ و متأخرين از مشّاء قائل به تشكيك و تباين شدهاند ، چنان كه صائن الدين على بن تركه در چند جاى تمهيد القواعد بدان تصريح نموده است كه « ذهب المتأخرون من المشّائين الى أن الحقيقة الواجبة هى الطبيعة الخاصة التى هى فرد من افراد الوجود المطلق و مقابل للوجودات الخاصة الممكنة الخ » . ما اين حدس را سخت راسخ و ثاقب و مصيب مىبينيم و در رسالهء انه الحق ، بخصوص در رسالهء وحدت ، از ديدگاه عارف و حكيم بتفصيل و مستوفى در اين موضوع مهّم توحيدى بحث نمودهايم ، چنان كه ما را از ورود بحث آن در اينجا بىنياز گردانيده است . و كلمات ديگر جناب شيخ در موارد ديگر شفاء ، در ردّ آراء عارفان ، نيز مؤيد گفتار ماست . فتبصّر .
و آنكه فرمود : « نخست تظاهر به حكمت مىنمودند الخ » ، آرى آنان ابتداء به ممشاى متأخرين از مشّاء بودند و چون توحيد آنان را تنزيهى عين تشبيه يافتند و همچنين در امّهات مسائل حكميّه متعاليه آراى آنان را ناتمام ديدند ، مستبصر شدند و به قول حق قايل شدند ، چنان كه خود شيخ رئيس در مسألهء اتحاد عاقل به معقول و مسألهء تجرّد برزخى خيال و مسألهء تجرّد برزخى نفوس حيوانات عجم ،