ساحل مىپندارد ، در محفل روشنها ننشسته ، و از سخندانان و زبان فهمان حرف نشنيده ، و به اسرار آيات قرآنى پى نبرده است و در اين دريا غواصى نكرده است .
همانطورى كه دار هستى را نهايت نيست ، فعل خداوند را نهايت نيست ، كلام خداوند را نهايت نيست . كلام هر كس به فراخور عظمت وجودى اوست . قلم هر كس به اندازهء سعهء وجودى اوست . هر كس حرفى مىزند يا كتابى تأليف مىكند و خلاصه آثار وجود هر كس مطلقا معرّف مايه و پايه و قدر و اندازهء عظمت وجوديش است .
كاسهء چينى كه صدا مىكند * خود صفت خويش ادا مىكند
غرض اينكه همانطور كه خداوند سبحان وجودى غير متناهى است ، آثار او و كلمات او و كتاب او غير متناهىاند . كتاب اللّه حدّ توقّف ندارد كه در آن حدّ بايستيم و بگوييم به منتها رسيديم ؛ بلكه اقرا وارق ، بخوان و بالاتر برو . در حديث آمد كه ان للقرآن ظهرا و بطنا و لبطنه بطنا الى سبعة ابطن ، و فى رواية الى سبعين بطنا . عارف رومى در اين معنى گويد :
حرف قرآن را مدان كه ظاهرست * زير ظاهر باطنى هم قاهرست
زير آن باطن يكى بطن دگر * خيره گردد اندر او فكر و نظر
زير آن باطن يكى بطن سوم * كه در او گردد خردها جمله گم
بطن چارم از نبى خود كس نديد * جز خداى بىنظير بىنديد
همچنين تا هفت بطن اى بو الكرم * مىشمر تو زين حديث معتصم
تو ز قرآن اى پسر ظاهر مبين * ديو آدم را نبيند غير طين
ظاهر قرآن چو شخص آدميست * كه نقوشش ظاهر و جانش خفيست
مرد را صد سال عمّ و خال او * يكسر مويى نبيند حال او
يك كتاب را باز مىكنيد مىبينيد اين كتابى نيست كه آدم آن طور كه يك روزنامه را مىخواند آن را مطالعه كند . اين كتاب خلوت و وحدت مىخواهد . اين كتاب كار را بدانجا مىكشاند كه تك تك ساعت مزاحمش است . اين كتاب يواش