آنچه مرحوم « طبرسى » در « مجمع البيان » آورده است ، مىآوريم :
« مردى در ميان مسلمانان بود كه شاخهء يكى از درختان خرماى او بالاى خانهء مرد فقير عيالمندى قرار گرفته بود ، صاحب نخل ، هنگامى كه بالاى درخت مىرفت تا خرماها را بچيند ، گاهى چند دانه خرما در خانه مرد فقير مىافتاد ، و كودكانش آنها را برمىداشتند ، آن مرد از نخل فرود مىآمد و خرما را از دستشان مىگرفت ( آن قدر بخيل و سنگدل بود كه ) اگر خرما را در دهان يكى از آنها مىديد ، انگشتش را در داخل دهان او مىكرد تا خرما را بيرون آورد ! . مرد فقير به پيامبر صلى الله عليه و آله شكايت آورد ، پيغمبر صلى الله عليه و آله فرمود : برو تا به كارت رسيدگى كنم . سپس ، صاحب نخل را ملاقات كرده ، فرمود : اين درختى كه شاخههايش بالاى خانهء فلان كس آمده است ، به من مىدهى تا در مقابل آن نخلى در بهشت از آن تو باشد ؟ مرد گفت : من درختان نخل بسيارى دارم ، و خرماى هيچ كدام به خوبى اين درخت نيست ( و حاضر به چنين معاملهاى نيستم ) .
كسى از ياران پيامبر صلى الله عليه و آله اين سخن را شنيد ، عرض كرد : اى رسول خدا ! اگر من بروم و اين درخت را از آن مرد خريدارى و واگذار كنم ، شما همان چيزى را كه به او مىداديد به من عطا خواهى كرد ؟ فرمود : آرى .
آن مرد رفته ، صاحب نخل را ديد ، با او گفتگو كرد ، صاحب نخل گفت :
آيا مىدانى محمّد صلى الله عليه و آله حاضر شد درخت نخلى در بهشت در مقابل اين ، به من بدهد ( و من نپذيرفتم ) و گفتم : من از خرماى اين بسيار لذت مىبرم و نخل فراوان دارم و هيچ كدام خرمايش به اين خوبى نيست ؟
خريدار گفت : آيا مىخواهى آن را بفروشى يا نه ؟
گفت : نمىفروشم ، مگر آن كه مبلغى را كه گمان نمىكنم كسى بدهد ، به من بدهى !
گفت : چه مبلغ ؟ گفت : چهل نخل .
خريدار تعجب كرده ، گفت : عجب بهاى سنگينى براى نخلى كه كج شده مطالبه
شأن نزول آيات قرآن ( فارسى ) — صفحة 494
مساهمون: الشيخ ناصر مكارم الشيرازي
ص٤٩٤