و آنها را به اسلام دعوت كردند » . « 1 »
مرحوم « طبرسى » در « مجمع البيان » ، شأن نزول سومى در اينجا آورده كه مسأله را با داستان سفر پيامبر صلى الله عليه و آله به « طائف » مربوط مىسازد و خلاصهء آن چنين است :
« بعد از وفات « ابوطالب » كار بر پيامبر صلى الله عليه و آله سخت شد به سوى « طائف » رفت شايد يارانى پيدا كند ، اشراف « طائف » شديداً از در تكذيب درآمدند ، و آنقدر از پشت سر ، به پيامبر سنگ زدند كه خون از پاهاى مباركش جارى شد ، خسته و ناراحت به كنار باغى آمد ، و در سايهء درخت نخلى نشست ، در حالى كه خون از پاهاى مباركش مىريخت .
باغ ، متعلق به « عتبة بن ربيعه » و « شيبة بن ربيعه » دو نفر از ثروتمندان قريش بود ، پيامبر از مشاهدهء آنها ناراحت شد ، چون دشمنى آنها را از قبل مىدانست .
آن دو غلامشان « عداس » را كه مردى مسيحى بود ، با طبقى از انگور خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله فرستادند ، پيغمبر به « عداس » فرمود : از كجائى ؟ گفت : از « نينوا » ! فرمود :
از شهر بندهء صالح خدا « يونس » ؟ « عداس » گفت : شما از كجا « يونس » را مىشناسيد ؟
فرمود : من رسول خدايم ، خداوند به من خبر داده ، « عداس » به حقانيت پيامبر صلى الله عليه و آله پى برد ، براى خدا سجده كرد و پاى پيامبر صلى الله عليه و آله را بوسه داد .
هنگامى كه برگشت ، « عتبه » و « شيبه » او را سرزنش كردند ، كه چرا اين كار را كردى ؟ ! گفت : اين مرد صالحى است كه مرا از اسرار ناشناختهء مردم اين سامان ، در مورد پيامبرمان « يونس » خبر داد ، آنها خنديدند و گفتند : مبادا تو را نسبت به آئين « نصرانيت » فريب دهد كه او مرد فريبكارى است !
پيامبر صلى الله عليه و آله به سوى « مكّه » بازگشت ( در حالى كه محصول اين سفر تنها يك مرد
هامش
( 1 ) اين حديث را كه ما به طور خلاصه آورديم در « صحيح بخارى » و « مسلم » و « مسند احمد » مشروحاً آمده است ( مطابق نقل « فى ظلال القرآن » ، ج 7 ، ص 429 ) .