در مورد آيهء دوم ، شأن نزول ديگرى نقل شده ، كه خلاصهاش چنين است :
سه نفر از مسلمانان به نام « كعب بن مالك » ، « مرارة بن ربيع » و « هلال بن اميه » ، از شركت در جنگ « تبوك » ، و حركت همراه پيامبر صلى الله عليه و آله سرباز زدند ، ولى اين به خاطر آن نبود كه جزء دار و دستهء منافقان باشند ؛ بلكه به خاطر سستى و تنبلى بود ، چيزى نگذشت كه پشيمان شدند .
هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله از ميدان « تبوك » به « مدينه » بازگشت ، خدمتش رسيدند و عذرخواهى كردند ، اما پيامبر صلى الله عليه و آله حتى يك جمله با آنها سخن نگفت ، و به مسلمانان نيز دستور داد : احدى با آنها سخن نگويد .
آنها در يك محاصرهء عجيب اجتماعى قرار گرفتند ، تا آنجا كه حتى كودكان و زنان آنان نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمدند ، و اجازه خواستند از آنها جدا شوند ، پيامبر صلى الله عليه و آله اجازهء جدائى نداد ، ولى دستور داد : به آنها نزديك نشوند .
فضاى « مدينه » با تمام وسعتش ، چنان بر آنها تنگ شد كه ، مجبور شدند براى نجات از اين خوارى و رسوائى بزرگ ، شهر را ترك گويند ، و به قله كوههاى اطراف « مدينه » پناه ببرند .
از جمله مسائلى كه ضربهء شديدى بر روحيهء آنها وارد كرد ، اين بود :
« كعب بن مالك » مىگويد : روزى در بازار « مدينه » ، با ناراحتى نشسته بودم ، ديدم يك نفر مسيحى شامى ، سراغ مرا مىگيرد ، هنگامى كه مرا شناخت ، نامهاى از پادشاه « غسّان » به دست من داد ، كه در آن نوشته بود :
اگر صاحبت تو را از خود رانده ، به سوى ما بيا ، حال من منقلب شد ، گفتم :
اى واى بر من ! كارم به جائى رسيده است كه ، دشمنان در من طمع دارند !
خلاصه ، بستگان آنها غذا مىآوردند ، اما حتى يك كلمه با آنها سخن نمىگفتند .
مدتى به اين صورت گذشت ، و پيوسته انتظار مىكشيدند توبهء آنها قبول شود ، و آيهاى كه دليل بر قبولى توبهء آنها باشد نازل گردد ، اما خبرى نبود .
در اين هنگام ، فكرى به نظر يكى از آنان رسيد ، و به ديگران چنين گفت : اكنون كه
شأن نزول آيات قرآن ( فارسى ) — صفحة 271
مساهمون: الشيخ ناصر مكارم الشيرازي
ص٢٧١