زلّات ، پس اجماع اهل حق از اشاعره و غيرهم آن است كه واجب نيست بر خداى تعالى ثواب دادن و نه عقاب كردن ؛ پس اگر ثوابش دهد تفضّل و كرم اوست و اگر عقابش كند به عدل اوست ، بلكه او راست كه ثواب دهد به عاصى و عقاب كند مطيع را » .
نعوذ باللّه از اين كلام ؛ چه از طريق عقل بيرون مىنمايد كه خداى تعالى كسى را كه هميشه مطيع او بوده و فرمان او برده و به او انواع وعدهها شده ، جايز باشد كه عقاب كند و عاصى را كه انواع فساد و نافرمانى نموده و وعيد متوجّه او شده ، جايز باشد كه مكرّم و معظّم شود . پس بنابراين ، جايز باشد كه انبيا را عقاب و كفّار را ثواب دهد و تعظيم نمايد . و بعد از آن گفته كه :
« گروه سلف را يافتيم كه گفتهاند : " الأفضل أبو بكر ثمّ عمر ثمّ عثمان " و حسن ظنّ ما به ايشان حكم مىكند به آنكه اگر ايشان اين را نمىدانستند ، همه جمع بر آن نمىشدند . پس واجب است بر ما كه متابعت ايشان در آن كنيم » « 1 » .
و در اين كلام خبط بسيار است ؛ مثل آنكه مذكور شد كه امامت و خلافت امر فرعى است . پس يقين ، در خلافت و فضليت در كار نيست و مىبايد كه ظنّ كافى باشد .
و بعد از آنكه ظنّ كافى نباشد و علم بايد ، چون اكتفا به حسن ظنّ جماعتى منشأ آن مىشود كه بر ما واجب گردد و متابعت ايشان كه اين تقليد محض است در امرى كه در آن يقين مىبايد .
و بعد از آن ذكر كرده كه : « طريق اثبات امامت باقى را مىتوان فهميد از ما سبق ، و طريق معتدّ به آن است كه در حقّ عمر نصّ ابى بكر است و در حقّ
هامش
( 1 ) - المواقف ، چاپ شده ضمن شرح المواقف ، ج 8 ، ص 372 .