كه انعام كردهء بر من و بر پدر و مادر من و الهام كن مرا كه بجا آرم كردار شايسته كه تو خوشنود شوى به آن و درآر مرا برحمت خود در زمرهء بندگان شايسته خويش ( 19 )
27 / 20
و بازجست احوال مرغان پس گفت چيست به من كه نمىبينم هدهد را يا هست از غائبشدگان ( 20 )
27 / 21
هر آئينه عقوبت كنم او را عقوبت سخت يا ذبح كنم او را يا اين است بيارد پيش من حجّت ظاهر ( 21 )
27 / 22
پس توقف كرد نه مدّت دور پس در گرفتم به چيزى كه درنگرفتهاى به آن و آوردم پيش تو از قبيلهء سبا خبرى تحقيق را ( 22 )
27 / 23
هر آئينه من يافتم زنى كه بادشاهى مىكند بر ايشان و داده شده است ويرا از جنس هر نعمتى و او را تختى است بزرگ ( 23 )
شرح
أَنْعَمْتَ عَلَيَّانعام كردى بر منوَ عَلى والِدَيَّو بر مادر و پدر من چه نفع آن نعم راجع بوالدين بودوَ أَنْ أَعْمَلَ صالِحاًو بهآنكه بكنم كردار شايسته كه بفضل خودتَرْضاهُبپسندى آن راوَ أَدْخِلْنِيو درآر مرابِرَحْمَتِكَبه بخشايش خودفِي عِبادِكَ الصَّالِحِينَدر ميان بندگان ستوده خود به بهشت در بحر الحقائق تشبيه كند وادى نمل را به هواى نفس حريص بر دنيا و نمله منذره را بنفس لوّامه و سليمان را بقلب و مساكن را بحواس خمسه و از تامل درين سخن باقى قصّه بر سالك سخندان كه زبان مرغان هواى عشق مىشناسند ظاهر است بيتچون نديدى دمى سليمان را * تو چه دانى زبان مرغان راآوردهاند كه در همين سفر بوادى بىآب رسيدند و وقت نماز درآمد سليمان عليه السلام خواست كه وضو سازد آب نبوده و دليل لشكر به آب هدهد بودى او را طلب كردند نيافتند و گفتهاند سليمان بر تخت بود ناگاه فرجه در مظلّه طيور پديد آمد و آفتاب بر وى افتاد نگاه كرد موضع هدهد خالى يافت بتفحص درآمدوَ تَفَقَّدَ الطَّيْرَو باز جست مرغان را هدهد در ميان ايشان نبودفَقالَپس گفتما لِيَچيست مرا كه در خيل طيرلا أَرَى الْهُدْهُدَنمىبينم هدهد را يا چشم من به روى نيفتدأَمْ كانَآيا هستمِنَ الْغائِبِينَاز غايبشدگان اين مجمعلَأُعَذِّبَنَّهُهر آئينه عذاب كنم او را به جهت تاديب و مصلحتعَذاباً شَدِيداًعذابى سخت كه پرهاى او بركنم و او را در آفتاب افگنم يا در ميان او و جفت او به جدائى حكم كنم يا او را باضداد او در قفص محبوس سازم يا از خدمت خودش برانمأَوْ لَأَذْبَحَنَّهُيا بكشم او را براى عبرت ديگر مرغانأَوْ لَيَأْتِيَنِّييا بيايد به منبِسُلْطانٍ مُبِينٍبحجتى روشن كه سبب غيبت او چه بودهفَمَكَثَپس درنگ كرد هدهدغَيْرَ بَعِيدٍنه زمانى دير و دور و باز آمد سليمان عليه السلام به او معاتبة آغاز نهادفَقالَپس گفت هدهدأَحَطْتُمشاهده كردم و رسيدمبِما لَمْ تُحِطْ بِهِبه آن چيزى كه مشاهده نكرده و بدان نرسيدهوَ جِئْتُكَو آمدم به تومِنْ سَبَإٍاز شهر سبا كه مآرب گويندبِنَبَإٍبخبرىيَقِينٍمحقق يعنى از سبا خبرى به تو آوردهام و خبر آن است كه در هوا به هدهدى رسيدم كه از ان ولايت بود با من عظمت پادشاه خود و خوبى هواى آن ديار تقرير كرد هوس مشاهده آن نموده رفتم و ديدم سليمان عليه السلام پرسيد كه پادشاه ايشان كيست و دين او و رعيّت او چيست هدهد گفتإِنِّي وَجَدْتُ امْرَأَةًبه درستى كه من يافتم زنى بلقيس نام كه از روى اقتدارتَمْلِكُهُمْپادشاهى مىكند اهل سبا راوَ أُوتِيَتْو داده شده است آن زنمِنْ كُلِّ شَيْءٍاز هر چيزى كه بادشاهان را به كار آيدوَ لَهاو مر آن زن راعَرْشٌ عَظِيمٌتختى بزرگ است به نسبت با او يا به تختهاى سلاطين ديگر آوردهاند كه سى گز در سى گز يا هشتاد در هشتاد عرض و سمك آن تخت بود از زر و نقره ساخته مكلل بجواهر .