نيست و طفل را بايد با صبر و تحمّل آرام كرد و او در همان وقتى كه ما از نزد خيارفروشى عبور مىكرديم ، در ماشين خود نشسته و در بيابان حِلّه بهسوى بغداد در حركت است ، از حال ما و كيفيّت درخواست بچّه و ضرب ما مطّلع بوده ، ولى نمىخواهد صريحاً بگويد كه تو چنين كردهاى ! در اين حال بدون اختيار در درون خود ، با او گفتم : وَ اللهِ لَقِصَّتُكَ أَعْجَبُ ؛ سوگند به خدا كه داستان تو و ديدن تو در بيابان نجف ، كارى را كه من از فاصله قريب به يكصد كيلومتر از دور انجام دادهام ، از داستان تلويزيون كه براى من عجبآور بود ، شگفتانگيزتر است .
داستان دوم :
در ماه مبارك رمضان سال 1378 ه - . ق ، براى زيارت حضرت اباعبدالله الحسين و اقامت در كربلاى معلّى ، از نجف اشرف كه محلّ اقامت دائمى بود ، با عيالات به كربلا مشرّف شديم و اتاقى تهيّه نموده و از بركات حضرت سيّد الشّهداء ( ع ) بهرهمند مىشديم . در آن سال ، ماه مبارك رمضان در فصل گرما بود و عادت من چنين بود كه شبها چون كوتاه بود ، نمىخوابيدم و صبحها تا دو ساعت به ظهر مانده مىخوابيدم و سپس وضو مىگرفتم و عازم حرم مطهّر مىشدم . در حرم تا ظهر مىماندم و نماز را بجاى آورده به منزل مراجعت مىكردم .
دوستى داشتم به نام حاج عبدالزّهرا گرعاوى كه عرب بود و مردى متديّن و روشنضمير و ساكن كاظمين . او گهگاهى به كربلا بهخصوص در
سرو قامتان ، نگاهى به زندگى اجتماعى ، سياسى و علمى آيت الله العظمى شهيد سيد محمد صدر ( قده ) ( فارسى ) — صفحة 93
مساهمون: هادى الوندى
ص٩٣