نيست غير از نامرادى در جهان خاك مراد
مدّعاى هر دو عالم در دل بىمدّعاست
عارفانى را كه سر در جيب فكرت بردهاند
چون زره صد چشم عبرتبين زير قباست
لب گشودن مىشود موج خطر را بال و پر
لنگر اين بحر پرآشوب ، تسليم و رضاست
صائب تبريزى
داستان اول :
دوستى داشتم بهنام حاج عبدالزّهرا گرعاوى نجفى ، از اهالى اطراف نجف اشرف ، از قبيله گرعاوى و از مُعيدىهاى آنجا ، و ليكن از طفوليّت در نجف اشرف بوده است . مردى بود بسيار باهوش و سريعالانتقال و تندذهن و در عين حال متديّن و عاشق حضرت ابا عبدالله الحسين ( ع ) ، داراى حال بكاء و گريههاى طولانى و شوريده و بدين جهت نيز از مكاشفات صوريّه و مثاليّه نيز برخوردار بود .
شغلش در بغداد و منزلش در كاظمين ( ع ) و خود نيز داراى ماشين سوارى بود . خودش راننده آن بود و شبهاى جمعه براى زيارت به كربلا مشرّف مىشد و غالباً براى صله ارحام خود و زيارت قبر مطهّر حضرت
سرو قامتان ، نگاهى به زندگى اجتماعى ، سياسى و علمى آيت الله العظمى شهيد سيد محمد صدر ( قده ) ( فارسى ) — صفحة 90
مساهمون: هادى الوندى
ص٩٠