روز بود ، احساس گرسنگى كردند ، و يكى از آنان با خود پولى همراه داشت كه عبارت از سكههايى نقرهاى بود كه وزير سلطان به دو داده بود ، پس لباس چوپانى بر تن كرد و با آن سكهها به سوى شهر روانه شد و ناگهان حيرت او را فراگرفت ، چه شهر را تغيير يافته و اوضاع و احوال را تبديل يافته ديد .
همچنين سكههايى كه با خود داشت حقيقت او و حقيقت گروه همراه او را آشكار ساخت ، زيرا كه اطرافيان شاه در آن هنگام كه آنان را گمشده يافتند ، چون بعضى از آنان عنوان وزارت يا رياست ادارى داشتند ، در هر جا به جستجوى آنان برخاستند و خبرى به دست نياوردند ، پس اين خبر در زمان خود منتشر شد و عنوان حادثهاى مهم پيدا كرد و در كتاب تاريخ آنان به ثبت رسيد ، / 378 و نسلهاى متوالى اين داستان را در خاطر داشتند و براى يكديگر نقل مىكردند ، تا آن وزير لباس چوپانى پوشيده همراه با آن سكهها كه به روى آنها تصوير پادشاه آن زمان نقش شده بود در ميان آنان ظاهر شد ، و مردمان دريافتند كه آنان همان كسانند كه داستان گم شدن ايشان در تاريخ مدوّن موجود در نزد آنان به ثبت رسيده است .
شرح آيات :
[ 17 ]
وَ تَرَى الشَّمْسَ إِذا طَلَعَتْ تَزاوَرُ عَنْ كَهْفِهِمْ
- و خورشيد را مىبينى كه چون طلوع مىكرد ، از غار آنان دور مىشد . » شايد سياق مىخواهد سه حقيقت موجود در اين آيه را به يكديگر ارتباط دهد و در ذهنهاى ما صورتى داراى سه بعد را مصور سازد .
بعد اول : به ما آيت خورشيد را ارائه مىكند و اين كه خداوند چگونه آن را بدون خارج شدن از مدار مخصوص خودش ، و ملتزم بودن آن به نظام معين به جريان انداخت ، و اين اشاره به سنتهاى جهانى دارد كه خدا آنها را به قدرت و حكمت خودش به جريان مىاندازد .
بعد دوم : هنگامى كه انسان نفس خويش را با اين سنتها هماهنگ سازد ، از آن بهره برمىگيرد ، پس خورشيدى كه در مدار معينى طلوع و غروب مىكند ، چون