شعرى دارند . و زبان اولياء ، معصومين - عليهم السلام - هم يكطورى است كه بايد ببينيم اين سه - چهار طايفه كه با هم اختلاف دارند ، كدام زبانشان نزديكتر به زبان اهل عصمت است . و كدام زبانشان نزديكتر به زبان وحى است .
گمان ندارم هيچ كس ، هيچ آدم عاقلى كه موحّد باشد البته ، اختلاف در اين معنا داشته باشد كه حق تعالى هست و او مبدأ همهء موجودات است ، موجودات معلول مبدأ وجودند . احدى قائل نيست به اين كه شما با اين كت و شلوارتان خداييد ، هيچ عاقلى چنين تصورى هم نمىكند . يا فلان آدم با عمامه و ريش و عصايش خداست ؛ اين مخلوق است در اين هيچ اشكالى نيست . لكن اختلاف در تعبيرات و از آن برداشتهايى است كه از علت و معلول مىشود .
بايد ببينيم آنهايى كه مثلًا از طبقهء عرفا بودند ، اينها دردشان چه بوده است كه آن جور تعبير مىكردند . چه وادارشان كرده بود كه آنطور تعبير بكنند .
البته اين كه من حالا مىخواهم مصالحه و صلح بدهم بين اين طوايف و بگويم اينها همه يك چيز مىگويند ، نه اين است كه من مىخواهم همهء فلاسفه را مثلًا تنزيهشان كنم ، يا همهء عرفا را ، يا همهء فقها را . نه ، اين مسأله نيست « اى بسا خرقه كه مستوجب آتش باشد » « 1 » ، اى بسا دكاندارى كه موجب يك حرفهايى مىشود كه با همان دكان مناسبند . من مقصودم اين است كه در بين همهء اين طوايف اشخاص زيادى منزّه بودند و اين اختلافى كه حاصل شده است در مدرسه ، مثل آن اختلافى [ است ] كه در مدرسه بين اخبارى و اصولى حاصل
هامش
( 1 ) - تمام بيت حافظ اين است :
« نقد صوفى نه همه صافى و بىغش باشد اى بسا خرقه كه مستوجب آتش باشد »
( ديوان حافظ ، ص 327 ، غزل 260 )