الحسين سيِّدا شباب أهل الجنّة ، أنا ابن الرّكن والمقام ، أنا ابن مكّة ومنى ، أنا ابن المشعر والعرفات .
فقال له معاوية : يا أبا محمّد ! خذ في نعت الرّطب ودع هذا ، فقال عليه السلام : الرّيح تنفخه والحر ينضجه والبرد يطيبه ، ثمّ عاد عليه السلام في كلامه ، فقال : أنا إمام خلق اللَّه ، وابن محمّد رسول اللَّه . فخشى معاوية أن يتكلّم بعد ذلك بما يفتتن به النّاس ، فقال : يا أبا محمّد ! انزل فقد كفى ما جرى ، فنزل . « 1 »
الصّدوق ، الأمالي ، / 178 - 179 رقم 8
هامش
( 1 ) - مفضل بن عمر گويد : امام به حق ناطق جعفر بن محمد الصادق عليه السلام فرمود : پدرم از پدرش بازگفت كه حسن بن علىبن ابىطالب عليه السلام اعبد وازهد وأفضل أهل زمانش بود وهميشه پياده به حج مىرفت وبسا با پاهاى برهنه بود وهميشه چون ياد مرگ مىكرد ، مىگريست وچون ياد قبر مىكرد ، مىگريست وچون ياد قيامت ونشور مىكرد ، مىگريست وچون ياد گذشت بر صراط مىكرد ، مىگريست وچون ياد ملاقاة با خدا مىكرد ، ناله اى مىزد كه از آن بىهوش مىشد وچون به نماز مىايستاد ، برابر خدا لرزه بر اندامش مىافتاد وچون ياد بهشت ودوزخ مىافتاد ، چون مار گزيده پريشان مىشد واز خدا بهشت مىخواست وبه أو از دوزخ پناه مىبرد وهميشه آيهاى از قرآن نمىخواند كه : « يا أيّها الّذين آمنوا » داشت ، جز آن كه مىگفت : لبيك اللَّهمّ لبيك ! ودر هر حال كه ديده مىشد ، ذكر خداى سبحانه مىكرد واز همهء مردم راست گفتارتر وشيواتر بود . يك روز به معاوية گفتند : « كاش به حسن بن علي بن ابىطالب فرمان مىكردى به منبر برآيد وسخنرانى كند تا نقص أو به مردم عيان گردد . »
أو را خواست وگفت : « به منبر برآ وسخنانى بگو كه ما را پند دهى . »
برخاست وبالاى منبر رفت . حمد خدا وستايش أو نمود وفرمود : « ايا مردم ! هر كه مرا مىشناسد ، مىشناسد وهر كه مرا نمىشناسد ، حسن بن علي بن أبي طالبم وزادهء بانوى زنان جهانيان ، فاطمه ، دختر رسول خدا صلى الله عليه وآله ، منم پسر خير خلق اللَّه ، منم پسر رسول خدا صلى الله عليه وآله ، منم صاحب فضايل ، منم صاحب معجزات ودلايل ، منم پسر أمير المؤمنين ، منم كه از حق خود بركنارم ، من وبرادرم حسين ، دو سيد جوانان أهل بهشتيم ، منم پسر ركن ومقام ، منم پسر مكة ومنا ، منم پسر مشعر وعرفات . »
معاوية گفت : « اى أبا محمد ! اين سخن را بگذار ووصف خرما را بگو . »
فرمود : « بادش بدمد وگرمايش برساند وسرمايش گوارا سازد . »
سپس به سخن خود برگشت وفرمود : « منم امام خلق خدا وزادهء محمد صلى الله عليه وآله . »
معاوية ترسيد از گفتارش شورشى پديد آيد ميان مردم ، گفت : « اى ابامحمد ! آنچه گفتيد ، بس است . پايين بيا . » آن حضرت فرود آمد . كمره اى ،
ترجمهء امالى ، / 178 - 179