تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 305

مساهمون:

ص٣٠٥
هامش
راستى شما را به همان فتوا داد كه در من نازل شده . وبه أهل إنجيل از إنجيل خودشان فتوا دهم تا جايى كه إنجيل به سخن آيد وگويد : درست گفت على ودروغ نگفت ، به راستى شما را به همان فتوا داد كه در من نازل شده . وأهل قرآن را به قرآن فتوا دهم ، تا قرآن به سخن آيد وگويد : على راست گفته ودروغ نگفته ، هر آينه به شما همان را فتوا داده كه در من نازل شده . شما كه شب وروز قرآن مىخوانيد ، در ميان شما كسى است كه بداند چه در آن نازل شده ؟ واگر يك آية در قرآن نبود ، شما را خبر مىدادم به آنچه بود وباشد وخواهد بود تا روز قيامت وآن اين است ( رعد ، 39 ) : محو كند خدا هر چه را خواهد وبر جا دارد هر چه را خواهد ودفتر كل نزد أو است . » سپس فرمود : « از من پرسيد ، پيش از آنم كه نيابيد به آن كه دانه را شكافد ونفس كش برآرد . اگر از من بپرسيد ، از هر آية كه در شب نازل شده يا روز در مكة يا در مدينه ، در سفر يا حضر ، ناسخ است يا منسوخ ، محكم باشد يا متشابه ، تأويلش باشد يا تنزيل آن ، به شما خبر دهم . » مردى به نام ذعلب ، تيز زبان وسخنور وپردل گفت : « پسر ابىطالب به جاى بسيار بلندى گام نهاده . من امروز أو را شرمسار كنم نزد شما براي پرسشى كه از أو كنم . » گفت : « يا أمير المؤمنين ! آيا پروردگار خود را ديدى ؟ » فرمود : « واي بر تو اى ذعلب ! من كسى نباشم كه بپرستم خدايى را كه نديدم . » گفت : « چه‌طور أو را ديدى ؟ براي ما وصف كن . » فرمود : « واي بر تو ! ديدهء سر به رؤيت بصر أو را نتواند ديد ، وليكن دل‌ها به حقيقت ايمان أو را بينند . واي بر تو اى ذعلب ! به راستى پروردگارم به دورى ونزديكى وحركت وسكون وايستاده بر قامت ورفتن وآمدن وصف نشود . تا آن‌جا لطيف است كه به لطفش نتوان ستود . تا آن‌جا بزرگ است كه به وصف نيايد . تا آن‌جا سترگ است كه وصفش نشايد ، تا آن‌جا جليل است كه خشونت ندارد . مهربان ورحيم است ورقت قلب ندارد . مؤمن است ، ولى عبادت ندارد . درك كند ولى نه به حس جسماني [ نه با تجسس ] . گوينده است ، ولى تلفظ ندارد . در همه چيز است نه به طور آميزش . از همه چيز بيرون است ، ولى نه به طور جدايى ، بالاى همه چيز است ، ولى نه به فوقيت مكاني . جلوى هر چيز است ، ولى نگويند جلوست . داخل هر چيز است ، ولى نه چون چيزى درون چيزى . بيرون هر چيز است ، ولى نه چيزى برون چيزى . » ذعلب مدهوش شد وگفت : « به خدا هرگز چنين جوابي نشنيدم . به خدا ديگر چنين پرسشى نكنم . » سپس على فرمود : « بپرسيدم ، پيش از آن كه نيابيدم . » اشعث‌بن قيس برخاست وگفت : « اى أمير المؤمنين ! چگونه از گبران جزيه ستانند ، با آن كه نه كتاب آسمانى دارند ونه پيغمبرى ؟ » فرمود : « آرى ، اى أشعث ! خدا بر آن‌ها كتابي نازل كرد وپيغمبرى فرستاد وپادشاهى داشتند كه شبى مست شد ودختر خود را به بستر خود كشيد وبا أو درآميخت . صبح اين خبر به گوش ملتش رسيد وبه در كاخش جمع شدند وگفتند : اى پادشاه ! دين ما را چركين كردى ونابود ساختى ، بيرون بيا تا تورا تطهير