تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 306

مساهمون:

ص٣٠٦
هامش
كنيم وبر تو حد بزنيم . به آن‌ها گفت : همه گردآييد وسخن مرا بشنويد . اگر در آنچه كردم عذرى ندارم ، شما هر كارى خواهيد بكنيد . وقتي جمع شدند ، به آن‌ها گفت : مىدانيد كه خداى عز وجل ، خلقي گرامىتر نزد أو از پدر ما آدم نيافريده واز مادر ما حواء ، گفتند : راست گفتى ملكا . گفت : مگر أو نبود كه پسران ودختران خود را با هم تزويج كرد ؟ گفتند : چرا ، گفت : پس دين همين است ، وبر آن قرارداد كردند وخدا آنچه دانش در سينهء آنان بود ، محو كرد وكتاب را از آن‌ها برداشت . وآن‌ها كافرانند كه بىحساب به دوزخ درآيند ومنافقان از آن‌ها بدتر باشند . » أشعث گفت : « من تاكنون چنين پاسخى نشنيدم وبه خدا به سؤالي چنان باز نگردم . » سپس فرمود : « از من پرسيد ، پيش از آن كه مرا از دست بدهيد . » مردى از دورترين نقاط مسجد تكيه بر عصا گام بر مردم نهاد وآمد تا نزديك آن حضرت رسيد وعرض كرد : « يا أمير المؤمنين ! مرا به كارى رهنما كه چون انجام دهم ، از دوزخ نجاتم دهد . » فرمود : « اى شخص حاضر ! بشنو وبفهم ويقين كن . دنيا بر سه كس استوار است : به دانشمند سخنورى كه به علم خود عمل كند ، وبه توانگرى كه به مال خود بر دينداران بخل نورزد ، وبه درويش شكيبا . چون دانشمند علم خود را نهفته دارد وتوانگر از مالش دريغ كند وفقير صبر نكند ، واي ، صد واي . در اينجاست كه عارفان درك كنند ، دنيا به كفر برگشته . اى پرسنده ! بسيارىِ مساجد تورا نفريبد وجماعتى كه تنشان با هم فرآهم است ودلشان پراكنده ، ايا مردم ! همانا بشر سه قسم‌اند : زاهد وراغب وصابر . زاهد نه براي دنيا شاد شود ونه بدان چه از دستش رود غمنده گردد . صابر به دل آرزوى دنيا كند واگر به چيزى از آن دست يافت ، رو گرداند ؛ براي اين كه بد انجامى آن را مىداند . ولى راغب به دنيا باك ندارد كه از حلالش به دست آرد ، يا حرام . » عرض كرد : « يا أمير المؤمنين ! نشانهء مؤمن در اين زمان چيست ؟ » فرمود : « ملاحظه كند كه خدا بر أو چه حقي واجب كرده وآن را دوست دارد ، وملاحظه كند چه كسى با أو مخالف است از آن بيزارى جويد ؛ اگرچه دوست وخويش أو باشد . » گفت : « به خدا راست گفتى يا أمير المؤمنين ! » سپس آن مرد غايب شد وما اورا نديديم ومردم دنبالش گرديدند ، اورا نيافتند . علي عليه السلام بر منبر لبخندى زد وفرمود : « چه مىخواهيد ؟ أو برادرم خضر بود . » سپس فرمود : « بپرسيدم ، پيش از آن كه مرا نيابيد . » كسى برنخاست . خدا را حمد كرد وستايش نمود وصلوات بر پيغمبر فرستاد وسپس فرمود : « اى حسن ! بر منبر آي وسخنى گو . مبادا قريش پس از من تو را نشناسند وگويند : حسن خطبه نتواند . » عرض كرد : « پدرجان ! چگونه با حضور شما بالا روم وسخن گويم وتو در ميان مردم مرا بيني وسخنم
موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 306 | مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية