ابن عساكر ، تاريخ دمشق ، 28 / 252 - 253 ، مختصر ابن منظور ، 11 / 349 / عنه :
السّمهودي ، جواهر العقدين ، / 381 - 382 ؛ ابن حجر الهيتمي ، الصّواعق المحرقة ، / 106
هامش
عباس رضي الله عنه گفت : « بنشين . »
وكسى را نزد بنىهاشم فرستاد كه طهارت كرده ، جامهها بپوشند وبيايند . چون آمدند ، عباس رضي الله عنه خوشبوئى طلب فرمود ، وخود را مطيب كرد وبيرون آمد . وعلى پيش پيش مىرفت وحسن عليه السلام از جانب راست وحسين عليه السلام از جانب چپ وباقي بنو هاشم از عقب وى مىبودند . وگفت : « اى عمر ! ديگران را با ما مخلوط مساز . »
چون به نماز ايستاد وحمد وثناى خداى تعالى به جا آورد ، اين دعا برخواند : « اللَّهمّ إنّك خلقتنا وتؤامرنا وعلمت ما نحن عاملون قبل أن تخلقنا فلم يمنعك علمك فينا عن رزقنا ، اللَّهمّ فكما تفضّلت في أوّله تفضّل علينا في آخره » .
« بارخدايا ! ما را از كتم وعدم به وجود آوردى ، بي آن كه ما را در آن تصرفى وقدرتى بوده باشد ، وتو به اعمال ما عالم بودى پيش از آن كه ما را بيافريدى ، واين علم تو به اعمال ما ، منع رزق ما نكرد . بارخدايا ! چنانچه در بداء خلقت ما بر ما تفضل فرمودى ، در آخر نيز بر ما تفضل فرماى . »
جابر گفت : هنوز نرفته بوديم كه باران بر ما بريخت ، چنانچه به منازل خود در ميان آب مىرفتيم . آنگاه عباس رضي الله عنه گفت : « أنا المسقى ابن المسقى ابن المسقى ابن المسقى ابن المسقى ابن المسقى ، خمس مرّات » .
يعنى : « من خود دعاى باران كردم ، وخداى تعالى دعاى مرا قبول فرموده باران فرو فرستاد ، وپسر آن كسم كه وى را همين صفت بود . »
اين كلام أشارت است به آن كه مروى است كه : عبد المطلب پنج نوبت دعاى استسقا كرد وبه أجابت مقرون شد .
جهرمى ، ترجمهء صواعق المحرقة ، / 314