عن بعض أصحابنا ، عن أحدهما ، قال : إنّ اللَّه قضى الاختلاف على خلقه وكان أمراً قد قضاه في علمه « 1 » كما قضى على الأمم من قبلكم ، وهي السّنن و « 2 » الأمثال يجري « 2 » على
هامش
آنان هم دست برداشتند .
عمر به أبو بكر درحالى كه بالاى منبر نشسته بود گفت : « چه بالاى منبر نشسته اى واين مرد نشسته وبا تو در جنگ است . برنمىخيزد تا با تو بيعت كند ! آيا دستور نمىدهى تا گردن أو زده شود ؟ ! »
حسن وحسين عليهما السلام هم بالاى سر علي عليه السلام ايستاده بودند ، وقتي كه گفتار عمر را شنيدند به گريه افتادند وفرياد برآوردند : « يا جداه ، يا رسول اللَّه ! »
علي عليه السلام آن دو را به سينه چسبانيد وفرمود : « گريه نكنيد ، به خدا قسم قدرت به كشتن پدرتان ندارند ، آنان ذليلتر وكوچكتر از اين هستند . »
أم أيمن نوبيه پرستار پيامبر صلى الله عليه وآله وأم سلمة پيش آمدند وگفتند : « اى آزاد شده ( أبو بكر ) چه زود حسدتان را بر آل پيامبر ظاهر كرديد . »
عمر دستور داد تا آن دو را از مسجد خارج كردند وگفت : « ما را با زنان كارى نيست . »
سپس گفت : « اى على ! برخيز وبيعت كن . »
علي عليه السلام فرمود : « اگر نكنم چه مىشود ؟ »
عمر گفت : « به خدا قسم گردنت زده مىشود . »
حضرت فرمود : « به خدا قسم اى پسر صهاك دروغ مىگويى ، قدرت بر اين كار ندارى ، تو پست تر وضعيف تر از آن هستى . »
خالد بن وليد برجست وشمشير را كشيد وگفت : « به خدا قسم اگر نكنى تورا مىكشم . »
علي عليه السلام به طرف أو به پا خاست وأطراف لباسش را گرفت وأو را پرتاب كرد به طورى كه أو را به پشت بر زمين انداخت وشمشير از دستش افتاد .
عمر گفت : « اى علي بن ابىطالب ! برخيز وبيعت كن . »
حضرت فرمود : « اگر نكنم چه مىشود ؟ ! »
گفت : « به خدا قسم تو را مىكشيم . »
وسه مرتبه علي عليه السلام اين كلام را تكرار كرد تا حجت را بر آنان تمام كند . سپس دستش را بدون آن كه كف دستش را باز كند دراز كرد ، أبو بكر هم دست به دست أو زد وبه همين مقدار راضى شد . سپس به سوى منزلش به راه افتاد ومردم هم در پى أو به راه افتادند .
الف . ب . الف ، ترجمهء سليم بن قيس ( اسرار آل محمد ) ، / 243 - 248
( 1 ) - [ نور الثّقلين : « حكمه » ]
( 2 - 2 ) [ في البرهان : « المثل جرى » ، وفي نور الثّقلين : « الأمثال تجري » ]