ساختند ، تفصيلًا خبر داده است و چگونه ممكن است كه از جزئيات حوادث و گرفتاريهاى سالها و هزاران سالهاى پس از خود غفلت نكند ، و سخن گويد ، ولى از مهمترين وضعى كه بايد در اولين لحظات پس از مرگش گويد ، به وجود آيد غفلت كند ! يا اهمال ورزد و امرى به اين سادگى ( از يك طرف ) و به اين اهميت ( از طرف ديگر ) به ناچيز گيرد و با اينكه به طبيعى ترين و عادى ترين كارها مانند خوردن و نوشيدن و خوابيدن ، مداخله و صدها دستور صادر نموده و از چنين مسئله با ارزشى به كلى سكوت ورزيده كسى را به جاى خود تعيين نفرمايد ؟
و اگر به فرض محال تعيين زمامدار جامعه اسلامى در شرع اسلام به خود مردم مسلمان واگذار شده بود باز لازم بود پيغمبراكرم صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بيانات شافى در اين خصوص كرده باشد و دستورات كافى بايست بدهد تا مردم در مسئله اى كه اساسا بقا و رشد جامعه اسلامى و حيات شعائر دين به آن متوقف و استوار است ، بيدار و هشيار باشند .
و حال آنكه از چنين بيان نبوى و دستور دينى خبرى نيست و اگر بود كسانى كه پس از پيغمبراكرم صلّى اللّه عليه و آله و سلّم زمام امور را به دست گرفتند مخالفتش نمى كردند در صورتى كه خليفه اول خلافت را به خليفه دوم با وصيت منتقل ساخت و همچنين خليفه چهارم به فرزندش وصيت نمود و خليفه دوم خليفه سوم را با يك شوراى شش نفرى كه خودش اعضاى آن و آيين نامه آن را تعيين و تنظيم كرده بود ، روى كار آورد و معاويه امام حسن را به زور به صلح وادار نموده خلافت را به اين طريق برد و پس از آن خلافت به سلطنت موروثى
شيعه در اسلام ( طبع قديم ) ( فارسى ) — صفحة 179
مساهمون: السيد محمدحسين الطباطبائي
ص١٧٩