مقدّمه
آدمى تا در قيد حيات فانى است ناچار است او را از فرمانبرى پنج حاكم ، كه پروردگارِ عالم ايشان را مقرّر ساخته براى تربيت او ، و موكّل داشته بر تقويتِ او ، و او را اختيار داده در پيروى هر كدام كه خواهد ، ليكن از حكمِ مجموع بيرون نتواند رفت . اطاعت بعضى موجب صعود اوست به درجات عاليه ، و پيروىِ بعضى مقتضى سقوط اوست در دِركات هاويه « 1 » .
دو در باطن اوست ، يكى عقل ، دوم طبع ؛ و دو از برون ، يكى شرع ، دوم عُرف ؛ و پنجم از برون آيد و در درون قرار گيرد ، و آن عادت است كه به تكرار و مؤانست حاصل شود .
گاه يكى از ايشان حكمى كند به خلاف حكم آن ديگر ، و در اين هنگام ، گاه باشد كه معلوم نباشد كه مصلحت در فرمانبرىِ كدام است ، و فرمانبر را حيرتى رو دهد .
و گاه حكمى صادر شود كه معلوم نباشد كه صاحب آن حكم كدام است .
و گاه فرمانبرى بعضى ضرر رساند ليكن فرمانبر از حكم او بيرون شدن نتواند ، پس مضطرّ شود به پناه بردنِ به پروردگار كه احكم الحاكمين است تا دفع شرّ او نمايد .
بنابراين مقدّمات هركس را ناچار است از شناختن يكان يكانِ از اين حكّام پنجگانه ، و از شناختِ نفسِ خود كه فرمانبر ايشان است ، و از ساختن مراتبِ حُكّام در شرف و فضيلت ، و از دانستن حكمت در سلطنتِ ايشان بر آدمى ، و از راه بردن به سوى مصلحت خود با اختلاف ايشان ، و از جدا كردنِ حكمِ بعضى از
هامش
( 1 ) - دوزخ . و « دركات هاويه » : قعر دوزخ .