و ذوات « 8 » را . قادرى كى عقول « 9 » و نفوس « 10 » در تيه « 11 » معرفت او سرگردانند و جواهر « 12 » و اجسام « 13 » در اشراق « 14 » سبحات « 15 » وجه كريم
شرح
( 8 ) - ذوات . جمع ذات : هستى شىء و حقيقت آن .
( 9 ) - عقول . جمع عقل : خرد . در اصطلاح حكما قوه مدرك كليات را عقل نامند و گاه نفس ناطقه را گويند .
( 10 ) - نفوس . جمع نفس : لفظ نفس را بر دو معنى اطلاق كنند گاهى نفس الشىء گويند و بدان ذات و حقيقت آن چيز مراد بود چنانك گويند فلان چيز بنفس خود قائم است و گاهى اطلاق لفظ نفس كنند و مراد از آن نفس ناطقه انسانى بود كه عبارتست از مجموع خلاصه لطائف اجزاى تركيب بدن كه آن را روح حيوانى و طبيعى خوانند و نورى كه بر او فائض شود از روح علوى انسانى ( مصباح الهدايه ص 83 ) در عبارت متن معنى دوم مراد است .
( 11 ) - تيه : بالكسر و سكون ياى تحتانى و در آخر هاى ملفوظ - بيابانى كه رونده در آن هلاك شود و باصطلاح بيابانيكه موسى عليه السلام با دوازده سبط بنى اسرائيل مدت چهل سال در آن سرگردان بودند ( نقل باختصار از فرهنگ انندراج ) .
( 12 ) - جواهر . جمع جوهر : جوهر عبارت از موجودى است كه قائم بذات و مستقل باشد و در تعريف آن گفتهاند : جوهر عبارت از موجودى است كه حق وجود عينى آن اين است كه در موضوعى نباشد و باز از جوهر تعريف كردهاند بماهيتى كه وجود آن در اعيان نيازى بموضوع نداشته باشد و يا آنكه جوهر امرى است متحيز بالذات ( نقل باختصار از فرهنگ لغات فلسفى ) و اما در عبارت متن مقصود از جواهر : جواهر بسيطه روحانى و جواهر عقليه است .
( 13 ) - اجسام . اجسام جمع جسم و در اصطلاح فلاسفه عبارت از جوهرى است متحيز كه قابل اشاره حسيه و لمس باشد و يا امرى است كه قابل ابعاد سهگانه يعنى طول و عرض و عمق باشد .
( 14 ) - اشراق . اشراق در لغت بمعنى درخشيدن و روشن شدن وقت صبح و برآمدن آفتاب است ( انندراج ) و در اصطلاح بر فلسفهء اطلاق مىشود كه در اصول و قواعدش ادله عقليه و كشف هر دو معتبر است ( نقل باختصار از فرهنگ نظام ) چه انسان داراى دو قوه است يكى قوه نظرى كه كمال آن معرفت حقايق عالم است آنطوريكه هست به اندازه قدرت و وسعت فكر بشرى و ديگرى قوه عمليه كه كمال آن قيام بامور و انجام تكاليف است آنطور كه شايسته است . دين و فلسفه همواره در تكميل نفوس بشريه براى نيل بسعادت دارين و تكميل دو قوه مذكور متفق ميباشند و بالجمله معرفت بمبدء و معاد از دو راه حاصل مىشود كه يكى طريقه اهل نظر و استدلال و ديگرى طريقه اهل رياضت و مجاهدت است . سالكان طريقه اول هرگاه پيرو ملت و دينى باشند متكلم ميگويند و اگر دنبال مذهب و دينى نروند حكيم و فيلسوف مشاء نامند و سالكان طريقه دوم اگر موافق با شريعتى باشند صوفيه متشرعه خوانند و اگر موافق با شريعتى نباشند يعنى طريقه بحث علمى آنان با قطع نظر از شريعتى باشد حكماء اشراق مينامند ( دستور العلماء ج 1 ص 117 بنقل از فرهنگ لغات فلسفى ) در متن معنوى لغوى آن مراد است .
( 15 ) - سبحات : بضمتين و تاء مثناة در آخر . جايهاى سجود و سبحات وجه الله انوار اوست و جلالت او تعالى شأنه .