گرد آيند و تركيب پذيرند . اگر ايشان را به آن جهت كه تركيب پذيرند خود بطبع گرايستن [ 1 ] بود ، آيد « 1 » اندر طبع ايشان جنبيدن كه هر چه سوى جهتى « 2 » بگرايد « 3 » شك نيست - كه چون باز دارنده نبود - آنجا شود ، و اگر آنجا نشود خود آنجا نگرايد . پس اگر ايشان بطبع آنجا « 4 » نگرايند و بجاى ديگر « 5 » گرايند ، هم « 6 » جنبش آيد اندر طبع ، و اگر به هيچ جايگاه نگرايند « 7 » ، چاره نيست كه جنبش پذيرفتن ايشان از جنباننده بود لا محاله كه اندر زمانى بود ، زيرا كه هر « 8 » جنبش اندر زمانى بود ، زيرا كه هر چند جنبش درازى بود « 9 » و هر درازى « 10 » بهرهپذير است ، و جنبش اندر بهرهء نخستين پيش بود از جنبش اندر بهرهء پسين ، پيشييى كه سپسى با وى بيكجا « 11 » موجود نبود ، نه چون پيشى « يكى » بر « دو » كه باز ندارد [ 2 ] خود از آنكه « يكى » با « دو » بيكجاى بود موجود ، و آن پيشى پيوسته بود با سپسى بهرهء ديگر ، و ميان آغاز پيشين و سپرى « 12 » شدن سپسين « 13 » مقدارى بود كه اندر وى بدان اندازه تيزى و گرانى جنبش ، آن اندازه جايگاه شايد بريدن و بنيمهء آن مقدار نيمهء آن اندازه
هامش
( 1 ) - بكسر اول و فتح آن ، قصد و آهنگ نمودن ، ميل و خواهش كردن . ( برهان ) .
( 2 ) - مانع نشود .
( 1 ) مك 2 : آمد ؛ مل : - آيد .
( 2 ) مج : سوى جنبانيدن .
( 3 ) مك 2 ، مل :
گرايد .
( 4 ) مك 2 : - آنجا .
( 5 ) مل : دگر .
( 6 ) طم : - هم .
( 7 ) مل : نگرايد .
( 8 ) مك 2 : - هر .
( 9 ) عس : درازائى بود ؛ مل : جنبش را درازائى برد .
( 10 ) مل : درازائى .
( 11 ) مك 2 : يك جا .
( 12 ) مك 2 ، طم : سپسترى .
( 13 ) طم : سپسى .