فساد « آن ديگر جهت » « 1 » ، براى آنكه وجود « مقابل » « 2 » عدم است و [ نيز ] « 3 » نشايد كه از يك جهت هم موجود باشد و هم معدوم ، . پس قوت فساد و عدم از معنى باشد « جز » « 4 » از آن [ معنى ] « 5 » كه « از وى فعل را » « 6 » وجود باشد . و هر چيزى [ را ] « 7 » كه در « وى » « 8 » اين هر دو معنى موجود باشد « آن » « 9 » چيز مركّب باشد از مادّت و صورت « با » « 10 » فعل [ يا ] وجود ، « او را » « 11 » از جهت صورت باشد و قوت فساد ، « او را » « 12 » از جهت مادّت .
و « گفتيم كه نفس مردم جوهرى بسيط است » « 13 » كه « در آن هيچ » « 14 » تركيب نيست . پس چون « ورا » « 15 » فعل وجود باشد ، « در وى » « 16 » قوت فساد نباشد [ بدين برهان ] « 17 » .
هامش
( 1 ) - ف : از جهت ديگر نسخ ديگر : از جهتى ديگر .
( 2 ) - ف : قابل .
( 3 ) - در نسخ ديگر نيست .
( 4 ) - ف : غير .
( 5 ) - به غير از ف آ س در نسخ ديگر نيست .
( 6 ) - ف : ازو فعل .
( 7 ) - در نسخ ديگر نيست .
( 8 ) - ف : او .
( 9 ) - ف : يا - م د ل : تا .
( 10 ) - نسخ ديگر : ندارد .
( 11 ) - به حرف نسخ ديگر : وى را .
( 12 ) - ف ندارد نسخ ديگر وى را .
( 13 ) - م د ح : و نفس مردم گفتيم كه جوهرى بسيط است - س آ : و نفس مردم گفتيم كه جوهريست بسيط - ف : و گفتهايم نفس مردم جوهر بسيط است .
( 14 ) - ف : بر آن - س آ : در آن - ح م د : در آن هيچ .
( 15 ) - ف : درو - نسخ ديگر : وى را .
( 16 ) - ف ندارد نسخ ديگر : اندر وى .
( 17 ) - نسخ ديگر ندارد - درم د ح : و اللّه اعلم .