ندا در داد كه « اى كاروانيان ، شما دزدى كردهايد » و اين اتّفاق ناگهانى دوم براى آنان بود . شتابان به سوى منادى رفتند و پرسيدند : « گم شده چيست » ؟ گفتند :
« پيمانهء ملك » و افزودند كه « براى پيدا كنندهء سارق يك بار شتر جايزه داده مىشود » و يوسف خود را / 234 متعهّد به دادن جايزه به سبب اهميّت موضوع شمرد .
گفتند : « به خدا سوگند ، ما براى تباهكارى نيامدهايم و دزد نيستيم » . پرسيدند :
« اگر دزدى ثابت شود كيفر آن چيست » ؟ برادران گفتند : « كيفر سارق بايد شخصى باشد و وى بازداشت و به بندگى گرفته شود ، قوانين كشور ما چنين است » .
بدين سان يوسف به خواستهء خود رسيد كه بازداشت برادر را توجيه مىكرد .
شرح آيات :
قانون امنيّت
[ 67 ] پيش از حركت فرزندان ، يعقوب سفارش كرد كه نه از يك در بلكه از درهاى متعدّد به شهر وارد شوند :
وَ قالَ يا بَنِيَّ لا تَدْخُلُوا مِنْ بابٍ واحِدٍ وَ ادْخُلُوا مِنْ أَبْوابٍ مُتَفَرِّقَةٍ
- گفت : پسران من ! از يك دروازه داخل مشويد ، از دروازههاى مختلف داخل شويد . » چرا ؟ آيا از چشم حسود بيم داشت ، چرا كه مردانى خوش اندام و زيبا و همهء آنان فرزندانى متّحد از يك پدر بودند ، يا آن كه يعقوب مىخواست ميزان اطاعت ايشان را در غياب او بداند و يا آن كه بيم از آن داشت كه با پيوستن برادر به آنان سلطهشان بيشتر گردد ؟
از سياق سخن پيداست كه احتمال اخير به صواب نزديكتر است ، زيرا يعقوب تأكيد كرد كه « چنين سفارشى آنان را از بلا نمىرهاند و ايشان و نيز حكّام مصر همه در يد قدرت خدايند ، و آدمى بايد از مكر دشمنان بر حذر باشد و به خدايى توكّل كند كه به وى دليرى و فروتنى و نيروى تلاش سودمند داده است » . سخن يعقوب اين بود كه :