تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير هدايت (فارسى) — صفحة 187

مساهمون:

ص١٨٧
دست يا بى به گندم براى خاندانمان و افزون بر آن سهميّهء برادرمان كه در مقايسه با نياز مبرم اندك است به مصر مىرويم » . پدر گفت : « نه ، هرگز وى را با شما نمىفرستم مگر آن كه به نام خدا سوگند خوريد كه او را باز مىگردانيد به جز موردى كه از توان شما خارج باشد » . چون تعهّد كردند ، يعقوب گفت : « خدا بين ما وكيل است » . بدين‌سان ، پس از سوگندهاى مكرّر ، پير مرد اجازه داد كه فرزند گراميش براى گرفتن آذوقه با ايشان برود .

شرح آيات :

چهل سال پس از داستان چاه

[ 58 ] از آن روزگار كه برادران يوسف وى را به چاه افكنده بودند ، چهل سال گذشت . يوسف زيبارو اكنون مردى شده بود كه رويدادها و سختيها او را كار كشته و آزموده كرده بودند . با جامه‌هاى زيبا و درخشان بر تخت پادشاهى با هيبت خاص سلطنت نشسته بود . به همين جهت برادران وى را نشناختند ، امّا يوسف فورا آنان را شناخت ، زيرا آن گاه كه از ايشان جدا شده بود ، بزرگ سال بودند . »
وَ جاءَ إِخْوَةُ يُوسُفَ فَدَخَلُوا عَلَيْهِ فَعَرَفَهُمْ وَ هُمْ لَهُ مُنْكِرُونَ
- و برادران يوسف آمدند و بر او وارد شدند و او آنها را شناخت در حالى كه آنها او را نمىشناختند . » چهل سال پيش اينان برادر خود يوسف را منكر شدند و پيوند خود را با او بريدند ، حال آن كه وى پيوند خود را نگسست ، و سرانجام چنان شد كه خداوند به پاداش عمل او را به پادشاهى و معرفت رسانيد و به برادران نيازمندى و جهل را كيفر داد . [ 59 ] يوسف پس از تهيّهء سهميّهء برادران ، با آنان اندك اندك به سخن در آمد / 227 تا آن كه به وجود برادرى پدرى از زوجهء دوم پدر اعتراف كردند آن گاه از ايشان