/ 225
آزمايش برادران يوسف
رهنمودهايى از آيات :
چهارده سال سالهاى فراخى و قحط گذشت و سال استغاثه فرا رسيد .
زندگى مردم فلسطين تباه شد ، برادران يوسف همچون كسان ديگر به مصر شتافتند تا در برابر كالا و نقد سهم خود را از طعام بگيرند .
چون به مصر نزد برادرشان در آمدند ، يوسف آنان را شناخت بى آن كه ايشان وى را بشناسند و فرمان داد تا سهميّهء آنان را بدهند ، سپس گفت : « برادر پدرى خود را با خود بياوريد مگر نمىبينيد كه پيمانه را كامل مىدهم و ميزبانى نيكم ؟ و اگر نياوريد سهميّهء او را نمىدهم و شما را نمىپذيرم » . گفتند : « اين درخواست را با پدر در ميان مىگذاريم » . و پيش از حركتشان يوسف دستور داد كالايى را كه آنان آورده بودند دربارهايشان بگذارند تا شايد متوجّه موضوع باشند و به مصر باز گردند و كمى توشه و نيز قحط مانع بازگشت آنان نباشد . چون برادران به ديار خود آمدند به پدر گفتند : « پيمانهء ما را ندادند و به شرطى خواهند داد كه برادر ما را همراه ما بفرستى تا سهم او را بگيريم ، البتّه ما از او مراقبت خواهيم كرد » .
يعقوب داستان يوسف را كه چهل سال پيش با ايشان رفته و باز نيامده بود ياد آور شد و گفت : « آيا اعتماد كنم چنان كه پيش از اين دربارهء برادرش يوسف به شما اعتماد كردم » ؟ ! / 226 امّا پس از آن كه دريافت كه فرزندانش صادقانه توبه كردهاند بر خدا توكّل كرد و گفت : « خدا بهترين حافظ و برترين مهربان است » .
آن گاه چون بارها را گشودند ، كالاى خود را ديدند كه باز گردانده شده بود .
پدر را گفتند : « چه مىخواهيم ؟ اينك كالاى ما را باز گرداندهاند . ما براى