روزى خدمت ايشان بودم كه همسرشان پشت در اتاقى كه ما بوديم ، آمد و از مرحوم سيد احمد براى خريد نان ، پول خواست . آية اللّه سيد احمد قاضى فرمود : " پولى ندارم . " همسرشان از شنيدن اين سخن ناراحت شد و با لحن قهرآميزى گفت : " اين هم شد زندگى ؟ ! " و رفت .
من ديدم كه حال استادم دگرگون شد و در حياط خانه ، بادى چون گردباد وزيدن گرفت و برگهاى ريختهشدهء درختان را از باغچه ، در جايى جمع كرد و سپس باد خوابيد .
آية اللّه سيد احمد به من فرمود : " به حياط برو ؛ زير برگهاى جمع شده يك دو تومانى است . آن را بردار و بيا به خانوادهء من بده . " من رفتم و از زير آن برگهاى جمع شده ، يك دو تومانى برداشتم و همانگونه كه فرموده بود آن را به همسرش دادم و از اين اتّفاق در كمال تعجّب و تحيّر بودم . »
وَ إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا عِنْدَنا خَزائِنُهُ وَ ما نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ
« 1 » - و چيزى نيست مگر آن كه گنجينهها و معادن آن نزد ماست ، و فرونمىفرستيمش مگر به اندازهء معلوم ( و حساب شده ) .
6 . آية اللّه طباطبائى : حجة الاسلام سيّد ابو الحسن حافظيان ( شاگرد عارف مرتاض شيخ حسن على اصفهانى ) : ما در هندوستان شاهد بوديم فرنگىها آمده بودند براى امتحان و آزمايش ؛ شخص جوكى را مىخواباندند روى تختهاى كه پر از ميخ بود و ميخها مثل سوزن بيرون آمده بود . بعد روى سينهء او تختهء ديگرى مىگذاشتند و سپس با پتكهاى بزرگ روى آن مىكوبيدند ، اما حتى يك سر سوزن هم به بدن آن فرد فرو نمىرفت . « 2 »
7 . آية اللّه طباطبائى : روزى از خيابان عبور مىكردم . بنّايى را در حال چيدن بناى ساختمان ديدم . ناگهان ديدم بنّا پايش لغزيد و داشت از آن بالا به پايين مىافتاد . در
هامش
( 1 ) . سورهء « حجر » ، آيهء 21 .
( 2 ) . مجموعه آثار مرتضى مطهرى ، ج 4 ، ص 493 .