نوشتهاند و مرز هريك از اينها را بيان كردند و فرمودند فلسفه مرزش اين است ، در جهان واقعيتهائى است و ما نمىتوانيم واقعيتهاى جهان را انكار كنيم . آن كسى كه واقعيتهاى جهان را انكار مىكند « صوفى » است ، سفسطه مىكند ، و با آن نمىشود بحث كرد ، پس واقعيتى در جهان هست .
* ملاك تشخيص امور واقعى از غيرواقعى
تمام واقعيتهايى كه در جهان هست بديهى و روشن نيست به چند دليل :
1 - مىبينيم بين انديشمندان در واقعيتهاى جهان اختلاف است ، يكى چيزى را اثبات مىكند و ديگرى نفى مىكند .
2 - يك انديشمند در طى زمان دو رأى مختلف دارد .
پس اينچنين نيست كه انسان در شناخت واقعيت و جهانبينى اشتباه نكند .
گاهى چيزى كه واقعيت دارد آدم خرافى مىپندارد ، گاهى امر خرافى را واقعيت مىداند .
آن علمى كه در شناخت واقعيت نقش دارد و نشانههاى واقعيت را بررسى مىكند و باآن نشانه مىشود فهميد كه چه چيز واقعيت دارد و چه چيز واقعيت ندارد « فلسفه » است .
فلسفه در هستى بحث مىكند در واقعيت بحث مىكند . چيزى كه بحثش دربارهء خواص يك شىء خاص است ، آن علمى است نه فلسفى ، پس مرز علم از فلسفه جداست و احيانا علومى هم كه مربوط به پديدههاى مادّى نيست ، ولى جزء بايدهايى است كه بشر ساخته جزء علوم اعتبارى است ، آن هم مرزش از