طور كه زير پتو بود و قبا نداشت و با پيراهن بود وقتى كه بيرون آمد از آن شرم ذاتى اين پتو را به خودش پيچيده بود و آن را محكم در دستش گرفته بود ، من كه پهلويشان مىرفتم ديدم ايشان پتو را رها نمىكند ناچار شديم يك پارچه ديگر به دست ايشان بدهيم بهجاى پتو و بالاخره پتو را از دستشان گرفتيم . . . . در تمام دوران عمرش اين حالت حجب و شرم و حيا در ايشان محسوس بود « 1 » .
وى آنقدر عفيف و مؤدّب بود كه حاضر نمىشد حتى كسى پاهايش را ببيند .
با اينكه وضع ناگوارى ( به دليل بيمارى ) داشت حاضر نمىشد در اواخر عمر هم كسى براى او لگن بياورد ، براى رعايت ادب در مقابل ميهمانان هيچگاه بدون عبا و عمامه حاضر نمىشدند و بسيار مقيد بودند « 2 » .
هامش
( 1 ) يادها و يادگارها ، ص 81 . مندرج در « جرعههاى جانبخش » ، ص 384 و 385 .
( 2 ) همان ، ص 86 .