قلت : الوجوب - كما تعلم - منتزع من الوجود ، فكما أنّ وجود المعلول من ناحية العلّة ، كذلك وجوبه بالغير من ناحيتها ، و من المحال أن يعود الأثر المترتّب على وجود الشّيء مؤثّرا في وجود مؤثّره ، فالإيجاب الجائي من ناحيته تعالى إلى فعله ، يستحيل أن يرجع فيوجب عليه تعالى فعله ، و يسلب عنه بذلك عموم القدرة ، و هي عين ذاته . ( 1 )
و يتبيّن ( 2 ) بما تقدّم : أنّه تعالى مختار بالذّات ، إذ لا إجبّار إلّا من أمر وراء الفاعل ، يحمله على خلاف ما يقتضيه أو على ما لا يقتضيه ، و ليس وراءه تعالى إلّا فعله ، و الفعل ملائم لفاعله ، فما فعله من فعل هو الّذي تقتضيه ذاته و يختاره بنفسه .
هامش
( 1 ) - چنانكه ملاحظه مىشود اشكال ، صورتى عام است و اختصاص به افعال واجب تعالى ندارد و اگرچه در مورد واجب تعالى شكل خاصى به خود مىگيرد . درهرحال اشكالكننده اختيار را با امكان ، و جبر را با ضرورت و حتميت يكى گرفته و اين خطاست و منشأ آن اشتراك لفظى در واژهء جبر است ؛ يعنى چون جبر گاهى به معناى ضرورت و حتميت به كار مىرود گمان شده جبرى كه در اختيار واقع مىشود نيز همان جبر به معناى حتميت است و بنابراين اگر در جايى وجوب و ضرورت باشد ديگر جايى براى اختيار نخواهد بود ، امّا حقيقت آن است كه اوّلا : قانون « الشىء ما لم يجب لم يوجد » قانونى عقلى است و به هيچ وجه استثنا در آن راه ندارد و ثانيا : اساسا وجوب و ضرورت منافاتى با اختيار ندارد و براى آنكه فاعلى مختار باشد همين مقدار كافى است كه عاملى بيرونى او را بر فعل وادار نكرده و آن فاعل ، افعال خود را تحت تأثير فشار و عامل خارجى انجام نداده باشد و به ديگر سخن ، فاعل مختار كسى است كه فعلش برآمده از ذات و ملائم با ذات او باشد ، فاعلى است كه مىداند چه مىكند و آنچه را مىكند دوست است و مىخواهد ، نه آنكه به رغم خواست و محبت او كار بر او تحميل شده باشد و در واجب تعالى اين امر صادق است . خداوند افعال خود را دوست دارد ، زيرا كه آثار و لوازم ذات اوست و حبّ به شىء مستلزم حب به آثار و لوازم آن شىء است . استاد شهيد مطهرى ، پاورقى اصول فلسفه و روش رئاليسم ، بحث عليت ، ج 3 ، ص 158 - 159 .
( 2 ) - واژهء اختيار درواقع ، مشترك لفظى است و كاربردهاى گوناگونى دارد كه خلط ميان آنها در بسيارى موارد موجب پيدايش بحثها و نزاعهاى بىحاصل مىگردد ، لذا ابتدا بايد اين معانى مختلف را بازشناسى كرد و دقّت كرد كه محل نزاع در هربحث كداميك از آن معانى است .
معانى اختيار :
1 . اختيار به معناى آنكه فاعل آگاه و باشعور كارى را براساس خواست خود انجام دهد بدون آنكه مقهور فاعل ديگرى باشد .
در اين معنا اختيار در برابر جبر محض واقع مىشود و در بحث ما همين معناى از اختيار محل گفتگو و اثبات و نفى است .
2 . اختيار به معناى آنكه فاعلى داراى دو نوع گرايش متضاد باشد و يكى را بر ديگرى ترجيح دهد . اختيار به اين معنا مساوى با انتخاب و گزينش است و اين معنا در مجردات مصداق ندارد ، زيرا در آنها جز گرايش به خير نيست و لذا در مورد آنان تكليف مطرح نيست و ثواب و عقاب ندارند ؛
3 . اختيار به اين معنا كه انتخاب كار براساس گرايش درونى فاعل باشد و شخص ديگرى فشارى براى انجام دادن بر او وارد نكند . فعل اختيارى در اين معنا در برابر فعل اكراهى است كه در اثر فشار و تهديد شخص ثالثى انجام مىشود . در بسيارى از بحثهاى فقهى كه مسئلهء اختيار مطرح است مقصود همين معناست ؛
4 . اختيار به اين معنا كه انتخاب كار در اثر محدوديت امكانات و در تنگنا واقع شدن فاعل نباشد . اختيار به اين معنا در برابر اضطرار است . بنابراين معنا كسى كه در زمان قحطى براى ادامهء حياتش ناچار شود از گوشت مردار استفاده كند كارش اختيارى نبوده ، هرچند طبق اصطلاحات ديگر اختيارى ناميده مىشود . آموزش فلسفه ، ج 2 .