هامش
- ماهيت مطلق است ؛ يعنى ماهيتى كه هيچ قيدى در آن در نظر گرفته نشده و ضميمهاى همراه آن نيست و معناى قاعده ( صرف الشىء لا يتثنّى و لا يتكرّر ) اين مىشود كه از همهء عوارض مشخصه جدا شده و يك امر واحد و يگانه باشد . و اين وحدت همان وحدت نوعى در انواع و وحدت جنسى در اجناس است و تنها ماهيت مطلق در ظرف ذهن از آن جهت كه مفهوم است به صرافت متصف مىگردد و اين صرافت درواقع يك صرافت مفهومى است و ربطى به صرافت حقيقت وجود ندارد . اما آنجا كه صرف ، وصف براى وجود درواقع مىشود ، خود بر دو قسم است : قسم نخست از صرافت وجود آن است كه فقط به هستى عينى موجودى نظر شده بدون آنكه خصوصيات و حدود و نقايص آن لحاظ شود . هروجود عينى به اين معنا صرف است و حكم به عدم تكثر و تعدد نيز در مورد آن صادق است ، اما به اين معنا كه هيچگاه دو وجود از همه جهات متماثل نخواهد بود و هروجودى از آن جهت كه وجود است امرى متشخص و غير قابل كثرت و تعدد است اين معنايى از يگانگى است كه در بحث امتناع اعاده محروم بعينه گذشت و واضح است كه مقصود از صرافت حقيقت وجود اين معنا نيست ، زيرا آنچه از اين معنا به دست مىآيد آن است كه اگر دو يا چند وجود داشته باشيم هريك از آنها ويژگىهاى خاص خود را دارند . اما قسم دوم از صرافت آن است كه وجود به گونهاى است كه نمىتوان از آن مفهوم ماهوى يا عدمى انتزاع كرد و اين معنا با بساطت حقيقت وجود و عدم تناهى مطلق آن ملازم است و همين معنا در اينجا مقصود است .
نكتهء دوم : با توجه به توضيحات فوق دانسته مىشود كه تمسك به صرافت حقيقت وجود براى اثبات واجب الوجود بالذات مردود است و درواقع ، مصادره به مطلوب است ، زيرا آنچه مسلم است و ترديدى در آن نيست اين است كه در خارج چيز يا چيزهايى واقعا تحقق دارد و با توجه به اصالت وجود مسلم است كه آن چيز يا چيزها وجود است . لذا اين سؤال همچنان مطرح است كه حقيقت صرف و محض وجود به چه دليل در خارج مصداق دارد و اين اشكال در رد ابطال اين مدعاست كه تنها با اتكا بر اصالت وجود نمىتوان واجب الوجود بالذات را اثبات كرد ، بلكه به مقدمات ديگرى نياز دارد .
نكتهء سوم : استاد شهيد مرتضى مطهرى در پاورقى خود بر كتاب اصول فلسفه و روش رئاليسم ( ج 5 ، ص 116 - 117 ) آنجا كه مرحوم علامه در مقام اثبات واجب الوجود بالذات است تقريرى دارند كه درواقع تعميم و تكميل برهان موردنظر ماست و چون در بحثهاى بعدى ، به ويژه بحث توحيد به نتيجهاى كه از اين برهان به دست مىآيد تمسك مىشود از اين رو نقل آن تقرير سودمند و مفيد است . به نظر استاد مطهرى درك و فهم اين برهان مبتنى بر اصول زير است :
1 . اصالت وجود ، آنچه تحقق دارد حقيقت وجود است و ماهيات وجود بالعرض و المجاز مىباشند ؛
2 . وحدت وجود ، يعنى حقيقت وجود قابل كثرت تباينى نيست و اختلافى و كثرتى كه در وجود متصور است كثرتى است توأم با وحدت و از نظرى عين وحدت . ( وحدت كه عين كثرت و كثرت در عين وحدت است ) ؛
3 . حقيقت وجود ، عدم را نمىپذيرد . حقيقت معدوم شدن موجودات عبارت است از محدوديت موجودات خاصه ، نه اينكه وجود پذيرندهء عدم است ؛
4 . حقيقت وجود به ماهو ، قطع نظر از هرحيثيت و جهتى مساوى است با كمال و اطلاق و شدن و فعليت و عظمت و لاحدى ، اما نقض ، تقّيد ، فقر ، ضعف ، امكان محدوديت و تعين همه اعدام و نيستىها مىباشند و يك موجود از آن جهت متصف به اين صفات مىگردد كه وجودى محدود و توأم با نيستى است . اينها همه از شئون عدم ناشىء شده و حقيقت وجود از آنچه شئون عدم است بيرون و مبراست .
5 . راه يافتن عدم و شئون آن ، از نقص و ضعف و محدوديت و . . . همه ناشىء از معلوليت است ؛ يعنى اگر وجودى معلول شد و در مرتبهء متاخر از علت خود قرار گرفت طبعا مرتبهاى از نقص و ضعف و محدوديت دارد ، زيرا معلول عين ربط و تعلق به علت است . با توجه به اين مقدمات اكنون مىگوييم كه حقيقت هستى موجود است ؛ يعنى عين موجوديت است و عدم بر آن محال است و از طرفى ، حقيقت هستى در ذات خود مشروط به شرطى نيست و از طرف ديگر ، كمال و عظمت و شدت و بزرگى و فعليت و لاحدى ( كه نقطهء مقابل نقص امكان و محدوديت و . . . است ) از طرف وجود و هستى برمىخيزد پس هستى در ذات خود مساوى و نامشروط بودن به چيز ديگر ، يعنى با وجوب ذاتى ازلى و هم مساوى است با كمال عظمت