الفصل التّاسع في المسافة الّتي يقطعها المتحرّك بالحركة ( 1 )
( 2 ) مسافة الحركة هي « الوجود المتّصل السّيّال الّذي يجري على الموضوع المتحرّك » و ينتزع منه لا محالة مقولة من المقولات ، ( 3 ) لكن لا من حيث إنّه متّصل واحد متغيّر ، فإنّ لازمه وقوع التّشكيك في الماهيّة ، و هو محال ، بل من حيث إنّه منقسم إلى أقسام لها حدود آنية الوجود ( 4 ) ينتزع من كلّ حدّ نوع من أنواع المقولة مبائن لغيره ، ( 5 ) كنمّو الجسم
هامش
( 1 ) - اين تعبير كه « مسافت حركت مقولهاى است كه حركت در آن واقع مىشود » با قول به اصالت ماهيت تناسب دارد و لذا مؤلف از اين تعبير عدول كرده و فرمودهاند كه مسافت حركت ، همان وجود سيالى است كه بر موضوع جارى مىشود .
( 2 ) - مسافت حركت يا ما فيه الحركة همان بستر و مجراى حركت است كه متحرك با حركت خود در آن گذر مىكند . وقتى گياه رشد مىكند متحرك متحرك همان جسم گياه است و مسافت حركت ، كميت اين جسم است ، مثلا در آغاز اين حركت طول گياه يك سانتىمتر است و در پايان حركت گياه صد سانتىمتر . در اين صورت ، مبدأ حركت طول يك سانتىمترى و منتهاى حركت طول صد سانتىمترى و مسافت حركت ، كميت ميان اين دو حد است . جسم موردنظر در اين حركت در كميت خود حركت كرده و در هر « آن » و هرلحظه ، كميت ويژهاى دارد و بلافاصله آن كميت را از دست داده و كميت ديگرى به خود مىگيرد . مثال ديگر ، حركت مكانى است . وقتى جسم از مكان الف به مكان ب حركت مىكند و فاصلهاى يك مترى را در يك دقيقه طى مىكند متحرك در هرلحظه و در هرآن در مكان خاصى قرار دارد ؛ يعنى « أين » آن همواره تغيير مىكند و در هرآن در نقطهاى قرار دارد لذا چيزى كه حركت در آن واقع مىشود مسافت حركت است . و در واقع همان مقولهء « أين » است . در حركت كيفى نيز وقتى رنگ سيب از سبزى به سرخى مىگرايد مسافت حركت همان رنگ است كه نوعى كيف است . و همچنين وقتى جسمى به دور خود مىچرخد و دائما وضع خاصى را واجد مىشود مسافت حركتش همان مقولهء وضع است و درنهايت در جايى كه شىء حركت جوهرى دارد و در ذاتش تحول روى مىدهد مسافت حركت همان جوهر شىء است ، مانند خاك كه نبات مىشود ، و آنگاه حيوان و سپس انسان مىشود ، در اينجا مسافت حركت ، مقولهء جوهر است .
( 3 ) - مسافت حركت درواقع ، وجود متصل و سيالى است كه بر موضوع حركت جارى مىشود و اين وجود چون وجودى امكانى و محدود است لاجرم ماهيت دارد و از سوى ديگر ، چون وجودى متغير و متحول است و به تعبير ديگر ، وجودى تشكيكى است مراتب مختلف دارد اگر از همهء مراتب آن يك ماهيت خاص ( - نوع خاص از يك مقوله ) انتزاع شود لازمهاش وقوع تشكيك در ماهيت است ؛ يعنى ماهيت واحد در طول حركت بر چيزى كه شدت و ضعف و زيادت و نقصان دارد صدق خواهد كرد و اين محال است ، لذا اين وجود سيال و گذرا در هرمقطع از حركت ، ماهيت ويژهاى دارد و در هرآن ، نوع خاصى از مقوله از آن انتزاع مىشود و اين انواع به گونهاى هستند كه هيچ قرار و ثباتى ندارند .
( 4 ) - عبارت « من حيث انه منقسم الى اقسام آنية الوجود » مسامحه است ، زيرا وجود ممتد و سيال هرگز اقسام آنى نخواهد داشت ، بلكه همواره اقسام آن نيز ممتد و زمانى است . درواقع ، مقصود آن است كه اين وجود سيال را مىتوان به اقسامى تقسيم كرد كه فصل مشترك ميان آنها آنى است و از همين فصل مشترك يا حدود است كه ماهيت انتزاع مىشود .
( 5 ) - مقصود از عبارت « كل قسم منه نوع من انواع المقولة مبائن لغيره » آن است كه از هريك از حدود ميان اقسام آن وجود سيال ، ماهيت خاصى كه مباين با ماهيت انتزاع شده از حدود ديگر است انتزاع شود و اين انتزاع بالقوه است و حدود اين