و در اينجا يادآور مىشويم كه ، انطباق مفهوم جوهر بر صورت و نفس ، مستلزم اين نيست كه صورت و نفس مندرج در مقوله جوهر و از انواع آن بشمار آيند ، زيرا صورت و نفس همان فصل جوهر جسمانى هستند و فصل أخير نوع مانند جنس عالى آن بسيط است و مركب از جنس و فصل نيست ؛ زيرا اگر مركب از جنس و فصل باشد ، نقل كلام در فصل آن مىگردد و اگر آن هم مركب باشد ، فصل ديگرى دارد و لازمه آن تسلسل فصول غيرمتناهى است كه امرى محال مىباشد .
در اينجا اشكالى به ذهن مىآيد و آن اينكه اگر صورت و نفس داخل در مقوله جوهر نمىباشند ، بايد داخل در مقوله عرض باشند و لازمهء آن اين است كه ماهيت جوهرى مانند جسم و وجود انسان ، به ماهيت عرضى متقوم گردد و اين محال است .
پاسخ اين اشكال همان است كه قبلا در فصل سابق بيان گرديد ، و آن اينكه ، اينگونه نيست كه همه موجودات امكانى مندرج در يكى از مقولههاى دهگانه باشند ، بلكه بسيارى از واقعيتهاى امكانى از آنها بيرون مىباشند و از آن جملهاند ماهيات بسيطه ، مانند خود اجناس عاليه ، و فصول اخيره انواع نيز به دليلى كه قبلا گذشت بسيط مىباشند و درنتيجه مندرج در هيچ مقولهاى نيستند ، خصوصا كه صدر المتألهين فصول حقيقى را از سنخ وجود مىداند نه ماهيت و موضوع بحث مقولات ماهيت است نه وجود .
و شيخ در قاطيغورياس شفاء تصريح كرده است كه مراد از منحصر بودن ممكنات در مقولات دهگانه ، اين است كه آنچه داراى حدّ نوعى است ، مندرج در يكى از مقولات است ، ولى لازم نيست كه هرماهيتى داراى حدّ باشد و گرنه تسلسل لازم مىآيد « 1 » .
اشكال ديگر و پاسخ آن : چگونه مىتوان پذيرفت كه نفس انسان مندرج در مقولهء جوهر نيست و حال آنكه موجودى است مجرد و قائم به ذات و حد جوهر بر آن
هامش
( 1 ) شرح الهداية الاثيرية ، ص 263 .