هم هست ، مانند : نامى و حساس ، ولى بعد از حيوان جزء مشترك ذاتى ديگرى براى نوع انسان نيست . و فصل قريب آن معناى ذاتى است كه نوع را از همهء مشتركات آن ممتاز مىسازد مانند ناطق نسبت به انسان ) .
و نيز نوع و جنس به عالى و متوسط و سافل تقسيم مىشوند و تفصيل اين مطالب در منطق بيان شده است ، ( تا اينجا جنس ، نوع و فصل را تعريف و برخى از تقسيمات آنها را بيان نمودند ، اكنون مىخواهند فرق ميان مادّه و جنس و صورت و فصل را بيان كنند ، مىگويند : )
ما اگر بهطور مثال ماهيت حيوان را أخذ ( لحاظ ) نمائيم و ( توجه كنيم ) كه آن ماهيتى است كه بيشاز يك نوع در آن مشترك هستند و آن را اينچنين تصور و تعقل كنيم كه : جسم نامى حساس متحرك بالارادة مىباشد ، ( و اين حدّ حيوان و ذاتيات آن است ، پس حاصل كلام تا اينجا اين است كه ما ذاتيات حيوان و ماهيت آن را تعقل و تصور نموده و به اين نكته هم توجه داريم كه بيشاز يك نوع در آن شريكند ، اكنون همين ماهيت حيوان را دوگونه ممكن است تصور كنيم ، يكى اينكه ) جائز است آن را به تنهايى تعقل نمائيم بهگونهاى كه هرمفهومى كه مقارن با آن گردد ، زائد بر آن و بيرون از ذات او باشد و ماهيت حيوان هم مباين با مجموع ( مركب از آن و امر مقارن ) بوده و حمل بر مجموع نمىگردد ، همانگونه كه بر مفهوم مقارن زائد ( هم ) حمل نمىشود ، ( اين همان ماهيت به شرط لا بهمعناى دوّم است كه در فصل دوّم به آن اشاره شد و گفتيم كه توضيح آن در فصل چهارم خواهد آمد ) نتيجه اين تعقل اين است كه ماهيت مفروضه ( حيوان ) نسبت به مفهوم مقارن با او ( مثلا ناطق ) مادّه و نسبت به مجموع ( مركب از ماهيت و مفهوم مقارن ) علت مادّى خواهد بود « 1 » .
هامش
( 1 ) عبارت كتاب در اينجا « كانت الماهية . . . » است ، ولى ظاهرا فاء تفريح لازم است ، و فكانت صحيح است ، يعنى اگر ماهيت را به صورت ياد شده تصور نمائيم ، نتيجهاش اينگونه است ، و شاهد براين مطلب اين است كه درمورد شق بعدى كه عدل فرض قبل است ، فاء تفريع آورده و فرمودهاند : فتكون ماهية ناقصة . . . ، و همانگونه كه كلمه « فتكون » مترتب است بر و جاز ان نعقلها