و جالب اينجاست كه اين گروه « 1 » آيات منسوخ التلاوه را دو قسم مىكنند :
يكى آنها كه هم تلاوتش نسخ شده و هم عمل به آن ؛ و قسم ديگر آن آياتى كه تنها تلاوتش نسخ شده است مانند آيه رجم .
و يا به خاطر اين بوده كه واجد صفات كلام خدايى نبوده و بدين جهت خداوند خط بطلان بر آنها كشيده ، و از يادهايشان برده است .
اگر چنين بود پس در حقيقت جزء كلام خدا و كتاب عزيز كه
لا يَأْتِيهِ الْباطِلُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ لا مِنْ خَلْفِهِ
نبوده ، منزه از اختلاف نبود ، قول فصل و هادى به سوى حق و به سوى صراط مستقيم ، و معجزهاى كه بتوان با آن تحدى نمود و . . . نبوده است ، و كوتاه ، سخن بگو قرآن نبوده ، زيرا خداى تعالى قرآن را به صفاتى معرفى نموده است كه آن را نازل شده از لوح محفوظ ، و نيز آن را كتاب عزيزى خوانده كه در عصر نزولش و در اعصار بعد تا قيام قيامت باطل در آن راه ندارد ، و آن را قول فصل ، هدايت ، نور ، فرقان ميان حق و باطل ، معجزه و . . . ناميده است .
آيا با چنين معرفى باز هم مىتوانيم بگوييم اين آياتى كه قرآن را معرفى مىكند مخصوص به پارهاى از قرآن بوده كه هماكنون در دست ما است ، و تنها اين باقيمانده از يادها نمىرود ، و منسوخ التلاوه و دستخوش بطلان نمىشود ؟ آيا تنها اين باقيمانده است كه قول فصل ، هدايت ، نور ، فرقان ، و معجزه جاودانه است ؟
و يا مىگوييد منسوخ التلاوه شدن و فراموش شدن بطلان نيست ؟ چطور بطلان نيست ؟ ! مگر بطلان غير از اين است كه كلام ناقصى از اثر و خاصيت
هامش
( 1 ) . تفسير فخر رازى : 3 / 230 ؛ الاتقان : 2 / 22 - 24 .