« وَ حَشَرْناهُمْ فَلَمْ نُغادِرْ مِنْهُمْ أَحَداً »
مؤيّد اين نظر اينست كه : اين آيه و دو آيه بعد از آن خبر از برانگيخته شدن جنبدهاى در روى زمين مىدهد كه خود يكى از علائم وقوع قيامت است . از سوى ديگر اين آيه قبل از آيهء :
« وَ يَوْمَ يُنْفَخُ فِي الصُّورِ »
تا پايان ، آياتى است كه وقايع روز قيامت را توصيف مىنمايد . بنابراين ، معنا ندارد كه قبل از شروع بيان اصل قيامت يكى از وقايع آن را قبلا ذكر كند چون ترتيب وقوعى اقتضاء دارد كه : اگر برانگيختن و جمع شدن هر امّتى جزء وقايع قيامت باشد آن را بعد از مسئله « نفخ صور » و بازگشت بسوى خدا ذكر كند . « 100 » ( ولى اينطور ذكر نكرده بلكه قبل از نفخ صور مسئله حشر گروهى از هر امّتى را آورده است . پس معلوم مىشود اين حشر جزء وقايع قيامت نيست ) .
از آنچه در اين فصل گفتيم ، استفاده مىشود كه علّامه طباطبائى بعنوان يك مفسّر شيعى با اماميّه در هيچيك از عقايدشان اختلافى ندارد امّا در موارد زيادى با معتزله اختلاف نظر دارد خصوصا در توحيد و عدل كه معتزله و شيعه تا حدّ زيادى با هم اتّفاق نظر دارند . همان گونه كه مىبينيم ايشان در مباحث زيادى با تعمّق و تدبّر در آيات قرآن عقايد شيعه را تأكيد مىكند . مانند مسئله امامت و عصمت و رجعت . وى با استفاده از ظاهر آيات به حلّ معضلات آيات ديگر پرداخته است . مثلا آياتى را كه ظاهر آنها نسبت دادن تشبيه و تجسيم به خداى سبحان است به آيات تنزيه ارجاع مىدهد و در اثبات نبوّت و معاد كه تمام مسلمانان بر آن اتّفاق نظر دارند به آيات قرآن استدلال مىكند و در مسئله جبر و تفويض ، روش عقلى روشنى در نفى جبر و تفويض و اثبات « امر بين الامرين » اتخاذ مىنمايد .
هامش
( 100 ) - الميزان : 15 / 397 ، نمل : 83 ، كهف : 47 و نمل : 87 .