صوتها و تركيب آن به نحوى از وضع و اعتبار ، كه دلالت كند بر آن معانى كه در ضماير و دلها نهفته است ، و اين معنا را احتياج اجتماعى به تبادل اغراض و منويات متداول كرده ، چون نه مىتوان از تفاهم افراد با يكديگر و تبادل اغراض صرفنظر كرد ، و نه راهى غير استخدام اصوات به درون دلها وجود دارد .
آرى ، سخن گفتن ، از اسباب و وسايل اجتماعى است كه ما به وسيلهء آن به معانى و اغراض نهفتهء در دلها پى مىبريم . پس قوام آن و علّت پيدايشش اين بوده كه انسان از احاطهء به آنچه كه در اذهان و دلهاست عاجز مانده ، و قطعا اگر حسى مىداشته كه به وسيله آن ، معانى ذهنى يكديگر را درمىيافت ، همانطور كه مثلا چشم نورها و رنگها ، و لامسه حرارت و برودت و نرمى و زبرى را درمىيابد ، احتياجى به وضع واژهها و سپس تكلّم با آنها پيدا نمىكرد و آنچه امروز در ميان ما به نام كلمه و يا كلام ناميده مىشود وجود نمىيافت ، و همچنين اگر نوع بشر مانند ساير انواع حيوانات مىتوانست بهطور انفرادى زندگى كند باز از تكلّم و سخن گفتن خبرى نبود ، و نطق بشر باز نمىشد .
آرى ، نشأهء دنيا ، مثل اينكه از دو عالم غيب و شهود يعنى محسوس و بيرون از حس تركيب شده و مردم احتياج مبرم دارند به اينكه ضماير يكديگر را كشف نموده ، بدان اطلاع يابند .
با علامه در الميزان ( فارسى ) — صفحة 587
مساهمون: مراد على شمس
ص٥٨٧