كه اين ساختمان عمر طبيعى خود را كه چه بسا به صد و يا صد و بيست سال تحديدش كردهاند بكند . اين است آن اجلى كه مىتوان گفت در لوح محو و اثبات ثبت شده ، لكن اين نيز هست كه تمامى اجزاء كون با اين ساختمان ارتباط و در آن تأثير دارند ، و چه بسا اسباب و موانعى كه در اين اجزاء كون از حيطهء شماره بيرون است با يكديگر برخورد نموده و همين اصطكاك و برخورد باعث شود كه اجل انسان قبل از رسيدن به حد طبيعى خود منقضى گردد ، و اين همان مرگ ناگهانى است .
با اين بيان تصور و فرض اينكه نظام كون محتاج بهر دو قسم اجل يعنى مسمّى و غيرمسمّى باشد آسان مىشود . و نيز روشن مىشود منافاتى بين ابهام در اجل غيرمسمّى و تعيين آن در مسمّى نيست ، چه بسا اين دو اجل درموردى در يك زمان توافق كنند و چه بسا نكنند ، و البته در صورت تخالف آن اجل مسمّى تحقق مىپذيرد نه غيرمسمّى .
اين آن معنايى است كه با دقت در آيهء :
« ثُمَّ قَضى أَجَلًا وَ أَجَلٌ مُسَمًّى عِنْدَهُ »
آن را افاده مىكند ، لكن مفسرين براى اين دو قسم اجل كه در آيه ذكر شده تفسيرهاى عجيبوغريبى كردهاند . و لكن دليلى بر صحت هيچيك از اين وجوه نيست . « 1 »
هامش
( 1 ) . الميزان ؛ ج 7 ، ص 9 . [ با تصرف ]