شب آخر فرا رسيد ، شبى بود زمستانى و تاريك و توأم با بادهاى سخت و كمى باران .
او مىگويد آن شب من بر سكويى كه نزديك در مسجد بود نشسته بودم و نمىتوانستم وارد مسجد شوم ، زيرا از اين مىترسيدم كه مسجد به خاطر خونريزى سينهام آلوده شود . هوا سرد بود و پوششى در برابر سرما نداشتم ، اندوه شديدى بر من سنگينى مىكرد و دنيا در نظرم تيره و تار شده بود ، پيش خود فكر مىكردم ، شبها يكى پس از ديگرى گذشت و با اين همه رنج و زحمت و مشقت و خوف ، در اين چهل شب به جايى نرسيدم ، در حالى كه يأس و نوميدى تمام وجود مرا فرا گرفته بود ، احدى در مسجد حضور نداشت ، من آتشى براى تهيه قهوه برافروخته بودم كه به آن عادت داشتم و نمىتوانستم ترك كنم ، و قهوهاى كه با من بود بسيار كم بود ، ناگهان ديدم مردى از طرف در به سوى من آمد ، همين كه چشمم به او افتاد ، پيش خود گفتم : اين يكى از عربهاى باديهنشين اطراف مسجد است و آمده است كه از قهوهء من بنوشد ، و در اين شب تاريك بىقهوه بمانم .
در همين حال كه در اين انديشه بودم ، آن مرد نزد من آمد ، و با نام مرا مخاطب ساخت سلام كرد و در برابر من نشست ، تعجب كردم ، چگونه نام مرا مىداند گفتم شايد از يكى از قبايل اطراف نجف باشد كه من گاهى براى گرفتن كمك به سراغ آنها مىروم ، سؤال كردم آيا شما از فلان طايفهايد ؟ گفت : نه . قبيله ديگرى را نام بردم گفت : نه ، و هر چه گفتم جواب منفى داد ، من عصبانى شدم و به عنوان استهزاء گفتم شما از قبيله طُرَى طِره هستيد ( طرى طره لفظ بىمعنايى بود ) آن بزرگوار اين سخن را كه شنيد تبسّم كرد ، و خشمگين نشد ، فرمود : ايرادى ندارد بگو ببينم براى چه به اينجا آمدهاى ؟ گفتم به تو چه مربوط است كه در اين كارها دخالت مىكنى ؟
فرمود : ضررى ندارد ، اگر براى من بازگو كنى ! من از حسن اخلاق و بيان شيرين او سخت در شگفتى فرو رفتم و قلبم به او متمايل شد ، هر چه بيشتر سخن مىگفت بر محبتم افزوده مىشد . من عادت به كشيدن توتون داشتم و از پيپ استفاده مىكردم ، آماده كردم و به او تعارف نمودم ، فرمود براى تو اشكالى ندارد ولى من از آن استفاده نمىكنم ، يك فنجان قهوه براى او ريختم ، از من گرفت ، مقدار كمى از
اخلاق در قرآن ( فارسى ) — صفحة 162
مساهمون: الشيخ ناصر مكارم الشيرازي
ص١٦٢