سودجويى مىرود كه پشتوانهء اصلى آن بوده است .
2 - پشتوانهء عقلى -
فلاسفهاى كه معتقد به حاكميّت عقل بر همه چيز و لزوم پيروى از آن در همه چيز هستند ، پشتوانهء مسائل اخلاقى را درك عقل از خوب و بد اشياء مىدانند ؛ مثلًا ، مىگويند عقل به خوبى درك مىكند كه شجاعت فضيلت است ، و بزدلى و جبن رذيلت ، و همچنين امانت و صداقت ، كمال است ، و خيانت و دروغگويى نقصان ، و همين ادراك عقلى است كه ما را به دنبال فضائل اخلاقى مىفرستد و از رذائل باز مىدارد .
بعضى ديگر پشتوانه را ادراك وجدان مىدانند ، مىگويند وجدان كه همان عقل عملى است مهمترين سرمايهء انسان مىباشد ؛ عقل نظرى را ممكن است فريب داد ولى وجدان چنين نيست و مىتواند رهبر حقيقى بشر باشد .
بنابراين ، همين كه وجدان ما مىگويد امانت ، صداقت ، ايثار ، فداكارى ، سخاوت و شجاعت خوب است ، همين كافى است كه ما را براى رسيدن به اين نيكيها بسيج كند ، و همين كه مىگويد : بخل ، خودخواهى ، و خودپرستى بد است ، كافى است ما را از آن باز دارد .
به اين ترتيب ، پشتوانهء عقلى و وجدانى به هم مىرسند ، و دو تعبير مختلف از يك واقعيّت است .
بىشك وجود اين پشتوانه ، يك واقعيّت است و مىتواند در حدّ خود انگيزهء مطلوبى براى نيل به تربيت نفوس و فضائل اخلاقى بوده باشد .
ولى با توجّه به اين كه - همان گونه كه در بحث وجدان در جاى خود گفتهايم « 1 » - از يك سو وجدان را گاه مىتوان فريب داد ، و از سوى ديگر ، وجدان با تكرار بديها و زشتيها تدريجاً به آن خو مىگيرد ، و تغيير رنگ مىدهد ، و گاه بكلّى حساسيّت خود را از دست داده يا تبديل به ضد مىشود ، و از سوى سوم ، وجدان يا عقل عملى با تمام قداست و اهمّيّتى كه دارد مانند عقل نظرى خطا پذير است ؛ هرگز نمىتوان تنها بر آن تكيه كرد و
هامش
( 1 ) . به كتاب رهبران بزرگ ، ص 63 تا 106 مراجعه شود .