3 - اخلاق فردى و اجتماعى
مسألهء مهّم ديگرى كه ذكر آن در اينجا لازم به نظر مىرسد اين است كه : آيا مسائل اخلاقى در رابطه با انسانهاى ديگر شكل مىگيرد بطورى كه اگر يك انسان تنهاى تنها زندگى كند ، اخلاق براى او مفهوم نخواهد داشت ؟ يا اين كه پارهاى از مفاهيم اخلاقى دربارهء يك انسان تنهاى تنها نيز صادق است ، هر چند قسمت اعظم مسائل اخلاقى در رابطهء انسانهاى ديگر پيدا مىشود ، و از اين نظر مىتوانيم اخلاق را به دو بخش تقسيم كنيم ؟
در پاسخ اين سؤال توجّه شما را به بحثى كه در كتاب « زندگى در پرتو اخلاق » آمده و عيناً آن را در زير مىآوريم ، جلب مىكنيم :
« بعضى معتقدند تمام اصول اخلاقى بازگشت به مناسبات خاصّ اجتماعى انسان با ديگران مىكند ، بطورى كه اگر اجتماعى اصلًا وجود نمىداشت و هر انسان كاملًا جدا از ديگران مىزيست ، و هر فردى بى خبر از وجود ديگرى زندگى مىكرد ، اخلاق اصلًا مفهومى نداشت !
« زيرا غبطه ، حسد ، و تواضع ، و تكبّر ، و حسن ظن ، و عدالت ، و جور ، و عفّت ، و سخاوت ، و امثال اينها همه از مسائلى است كه فقط و فقط در اجتماع و برخورد انسان با ديگران ، مفهوم دارد ؛ بنابراين ، انسان منهاى اجتماع ، با انسان منهاى اخلاق ، همراه خواهد بود .
« ولى به عقيدهء ما در عين اين كه بايد اعتراف كرد كه بسيارى از فضائل و رذائل اخلاقى با زندگى اجتماعى انسان بستگى دارد ، چنان نيست كه اين مسأله عموميّت داشته باشد ، زيرا بسيارى از مسائل اخلاقى هستند كه فقط جنبهء فردى دارند ، و در مورد يك انسان تنها نيز كاملًا صادق است ؛ مثلًا ، صبر و جزع بر مسائل ، شجاعت و ترس در برابر پيشامدها ، استقامت و تنبلى در راه رسيدن يك فرد به هدف خود ، غفلت و توجّه نسبت به آفريدگار جهان ، شكر و كفران در برابر نعمتهاى بىپايان او و امثال اين امور كه علماى اخلاق در كتب اخلاقى از آن بحث نمودهاند و جزء فضائل يا رذائل اخلاقى شمردهاند