تخطي إلى المحتوى الرئيسي

اخلاق در قرآن ( فارسى ) — صفحة 383

مساهمون:

ص٣٨٣
« عَبدٌ مِنْ عِبادِنا آتَيْناهُ رَحْمَةً مِنْ عِنْدِنا وَ عَلَّمْناهُ مِنْ لَّدُنَّا عِلْماً ؛ بنده‌اى از بندگان ما كه او را مشمول رحمت خود ساخته و از سوى خود علم فراوانى به او تعليم داده بوديم . » ياد كرده است . او بار سفر را بست و به سوى جايگاه خضر با يكى از يارانش به راه افتاد ؛ حوادث اثناء راه بماند ، هنگامى كه به خضر رسيد ، پيشنهاد خود را به آن معلّم بزرگ ، مطرح كرد ؛ او نگاهى به موسى عليه السلام افكند و گفت : « باور نمىكنم در برابر تعليمات من ، صبر و شكيبايى داشته باشى ! » ولى موسى عليه السلام قول شكيبايى داد . سپس سه حادثهء مهم يكى بعد از ديگرى اتّفاق افتاد ؛ نخست سوار بر كشتى شدند و « خضر » اقدام به سوراخ كردن كشتى كرد كه بانگ اعتراض موسى بر خاست ، و خطر غرق شدن كشتى و اهلش را به خضر گوشزد نمود ؛ ولى هنگامى كه خضر به او گفت : « من مىدانستم تو ، توان شكيبائى ندارى ! موسى از اعتراض خود پشيمان گشت و سكوت اختيار كرد ، چرا كه قرار گذاشته بود لب به اعتراض نگشايد تا خضر خودش توضيح دهد . چيزى نگذشت در مسير خود به نوجوانى برخورد كردند « خضر » بى مقدّمه اقدام به قتل او كرد ! منظره وحشتناك كشتن اين جوانِ ظاهراً بىگناه ، موسى عليه السلام را سخت از كوره به در برد ، و بار ديگر تعهّد خود را فراموش كرد و زبان به اعتراض گشود ، اعتراض شديدتر و رساتر از اعتراض نخستين ، كه چرا انسان بىگناه و پاكى را بى آن كه مرتكب قتلى شده باشد كشتى ؟ به يقين اين كار بسيار زشتى است ! براى دومين بار ، خضر پيمان خود را با موسى عليه السلام ياد آور شد و به او گفت اگر بار سوم تكرار كنى هميشه از تو جدا خواهم شد ؛ موسى فهميد كه در اين مورد سرّ مهمّى نهفته است و سكوت اختيار كرد تا خضر خودش بموقع توضيح دهد . چيزى نگذشت كه سومين حادثه رخ داد ؛ آن دو وارد شهرى شدند ، مردم شهر حتّى حاضر به پذيرايى مختصر از آنان نشدند ، ولى خضر عليه السلام به كنار ديوارى كه در حال فرو ريختن بود رسيد ، آستين بالا زد و از موسى نيز كمك خواست تا ديوار را مرمّت كند ، و از فرو ريختن آن مانع شود ؛ باز موسى عليه السلام پيمان خود را به فراموشى سپرد و به معلّم خويش اعتراض كرد كه آيا اين دلسوزى در برابر آن بىمهرى منطقى است ؟ اينجا بود كه خضر
اخلاق در قرآن ( فارسى ) — صفحة 383 | الشيخ ناصر مكارم الشيرازي