آفرينش شگفت انگيز نمىتواند از غير مبدأ عالِم و قادرى ، سرچشمه گرفته باشد .
بنابراين ، شناختن خويشتن سبب معرفة اللَّه است .
2 - ممكن است اين حديث اشاره به « برهان وجوب و امكان » باشد ، چرا كه اگر انسان دقّت در وجود خويش كند مىبيند وجودى است از هر نظر وابسته و غير مستقل ، علم و قدرت و توانايى و هوشيارى و سلامت و بالاخره تمام هستى او با شاخ و برگهايش ، وجودى است غير مستقل و نيازمند كه بدون اتّكا به يك وجود مستقل و بىنياز ، يك لحظه امكان ادامهء بقاءِ او نيست . او به اصطلاح شبيه به معانى حرفيّه است كه در ضمن جمله به كار مىروند ، و در واقع بدون وابستگى معانى اسميّه ، مفهوم و معنى خود را بكلّى از دست مىدهند ؛ ( مثلًا ، هنگامى كه گفته مىشود : « من از خانه به سوى مسجد رفتم » واژهء « از » و « تا » بدون تكيه بر « خانه » و « مسجد » ، هيچ مفهومى ندارد . بنابراين ، معانى اسميّه است كه به معانى حرفيّه مفهوم مىبخشد . ) و به اين ترتيب هر كس خود را با اين ويژگى بشناسد خداى خود را خواهد شناخت ، چرا كه وجود وابسته بدون وجود مستقل غير ممكن است .
3 - حديث مىتواند اشاره به « برهان علّت و معلول » باشد ؛ براى اين كه انسان هرگاه در وجود خويش كمى دقّت كند مىفهمد كه روح و جسم او معلول علّت ديگرى است كه او را در آن زمان و مكان خاص به وجود آورده ، هنگامى كه به سراغ علّت وجود خويش ( فى المثل پدر و مادر ) مىرود باز آنها را معلول علّت ديگرى مىبيند ، و هنگامى كه سلسلهء اين علّت و معلول را پىگيرى مىكند ، به اينجا مىرسد كه آنها نمىتوانند تا بى نهايت پيش بروند چرا كه تسلسل لازم مىآيد و بطلان تسلسل بر همهء دانشمندان مسلّم است . « 1 »
بنابراين ، بايد اين سلسله بهجايى ختم شود كه علّت نخستين و به تعبير ديگر علّة العلل و واجبالوجود است ، هستىاش از درون ذاتش مىجوشد و در هستى خود محتاج ديگرى نيست . هنگامى كه انسان خودش را با اين وصف بشناسد به خداى خويش پى مىبرد .
هامش
( 1 ) . راجع به تسلسل ، براى توضيح بيشتر به كتاب پيام قرآن جلد دوم ، صفحهء 6 مراجعه كنيد .