كه انسان را از عدم به وجود آورد ، بار ديگر او را پس از آنكه به خاك و استخوان پوسيده تبديل شده باشد ، زنده مىكند . بنابراين ، چه شگفتى در اين كار مىتواند وجود داشته باشد ؟ به جلد سوم ، بخش : « زندگى از كجا آمده است » و جلد چهارم ، بخش : « مادّيون و زندگى پس از مرگ » رجوع كنيد .
وَ مِنْ آياتِهِ أَنْ خَلَقَكُمْ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ إِذا أَنْتُمْ بَشَرٌ تَنْتَشِرُونَ .
خداوند ، انسان نخستين را از خاك آفريد و نسب تمامى انسانها هم به او منتهى مىشود . همچنين غذاى آنان كه پايهء زندگيشان را تشكيل مىدهد از خاك گرفته مىشود . بنابراين ، خاك سبب وجود انسان و سبب بقا و دوام اوست . چگونه اين خاك به انسانى تبديل شد كه گوش ، چشم ، خرد ، بيان ، اراده و نيروهايى دارد كه كارهاى شگفتانگيز مىكند و تمدّنها را مىآفريند ؟ آيا اين كار تصادف است و يا ساخته و پرداختهء مادّه ؟ حال ، كافران هرچه مىخواهند بگويند ، امّا عقل جز به آفريدگار بىهمتا و دانا و حكيم ايمان نمىآورد .
ازدواج قرآنى
وَ مِنْ آياتِهِ أَنْ خَلَقَ لَكُمْ مِنْ أَنْفُسِكُمْ أَزْواجاً لِتَسْكُنُوا إِلَيْها وَ جَعَلَ بَيْنَكُمْ مَوَدَّةً وَ رَحْمَةً .
« من انفسكم » ؛ يعنى از جنس خودتان و به صورت خودتان كه با شما به مبادلهء عاطفه و احساس آرامش مىپردازد . از قديم گفتهاند : هرجنسى با جنس خود ، انس دارد [ - كبوتر با كبوتر ، باز با باز كند همجنس با همجنس پرواز ] . اگر زن از جنس شوهر نمىبود ، تفاهم و هميارى ميان آن دو امكان نداشت و هركدام به ديگرى بهسان بيگانهاى مىنگريست كه در سرشت و اخلاق ، هيچگونه تناسبى با يكديگر ندارند . به جلد دوم ، بخش : « ازدواج ، مبادلهء روح با روح است » نگاه كنيد . سخن يكى از مفسران در اين زمينه ، خندهآور است كه مىگويد : مراد از مودّة ، آميزش است و مراد از رحمت ، فرزند . تنها چيزى كه اين تفسير نشان مىدهد ، آن است كه غريزهء جنسى بر