شد . گفت : اى پروردگار من ! مرا از ستمكاران رهايى بخش . ( 21 )
چون به جانب مدين روان شد ، گفت : شايد پروردگار من مرا به راه راست رهبرى كند . ( 22 )
چون به آب مدين رسيد ، گروهى از مردم را ديد كه چهارپايان خود را آب مىدهند و پشت سرشان دو زن را ديد كه گوسفندان خود را بازمىرانند . گفت شما چه مىكنيد ؟ گفتند : ما آب نمىدهيم تا آنگاه كه چوپانان بازگردند كه پدر ما پيرى بزرگوار است . ( 23 )
گوسفندانشان را آب داد . سپس به سايه بازگشت و گفت : اى پروردگار من ! من به آن نعمتى كه برايم مىفرستى نيازمندم . ( 24 )
يكى از آن دو زن كه به آزرم [ با نهايت حيا گام برمىداشت ] راه مىرفت نزد او آمد و گفت :
پدرم تو را مىخواند تا مزد آب دادنت را بدهد . چون نزد او آمد و سرگذشت خويش بگفت ، گفت : مترس ، كه تو از مردم ستمكاره نجات يافتهاى . ( 25 )
يكى از آن دو گفت : اى پدر ! اجيرش كن ، كه اگر چنين كنى بهترين مرد نيرومند امينى است كه اجير كردهاى . ( 26 )
گفت :
مىخواهم يكى از اين دو دخترم را زن تو كنم به شرط آنكه هشت سال مزدور من باشى . و اگر ده سال را تمام كنى ، خود خدمتى است و من نمىخواهم كه تو را به زحمت افكنم .
ان شاء اللّه مرا از صالحان خواهى يافت . ( 27 )
گفت : اين است پيمان ميان من و تو . هريك از دو مدّت را كه سپرى سازم بر من ستمى نخواهد رفت و خدا بر آنچه مىگوييم وكيل است . ( 28 )
واژگان
أقصى المدينة : پايانهء شهر .
يسعى : با شتاب راه مىرود .
تلقاء مدين : برابر مدين ، به سمت آن .
سواء السّبيل : وسط راه .
تذودان : آن دو گوسفندانشان را از وارد شدن در آب بازمىدارند .
ما خطبكما : كار شما چيست ؟