يوسف چندين سال در خانهء كسى سكونت داشت كه او را با قيمت ناچيز خريده بود و نيز سالها در زندان به سر مىبرد و سالها به ادارهء امور كشور مصر مشغول بود .
از جملهء اين سالها ، هفت سال آسايش و ارزانى بود كه وى پيش از ديدار با خاندانش آن را پشتسر گذارد ؛ چرا كه ديدار او با خاندان خود ، در سالهاى قحطى صورت گرفت . هراندازه كه زمان به درازا مىكشيد ، اندوه يعقوب نيز افزايش مىيافت ، چنانكه سخن آن فردى كه به او گفت :
« تَاللَّهِ إِنَّكَ لَفِي ضَلالِكَ الْقَدِيمِ »
، به اين موضوع اشاره دارد .
اگر مقدار اندوه يعقوب از رنج فراق را بدانيم ، به مقدار خوشحالى و خوشبختى او از ديدار يوسف پى خواهيم برد ؛ زيرا خوشحالى به دليل بهبودى از دردها به اندازهء رنجهايى است كه از اين دردها برجاى مانده است و يا بيشتر از اين رنجها .
گروهى از مفسران گفتهاند : مراد از « ابويه » ، پدر و خاله يوسف است ؛ زيرا مادرش قبلا از دنيا رفته بود . برخى از مفسران نظريهاى ضعيفتر از نظريهء نخست دارند و آن اينكه مادر او در گذشته و آنگاه زنده شد و از قبرش بيرون آمد ، تا شكوه فرزندش را ببيند و او را سجده كند .
اينگونه جزئيات ، جز اينكه سخن به درازا كشيده شود ، هيچ سودى را دربر ندارد .
پرسش : آغاز آيه با فرجام آن همخوانى ندارد ؛ زيرا آغازش مىگويد : وقتى آنان بر يوسف وارد شدند ، او پدر و مادرش را دربر گرفت و روشن است كه يوسف در مصر بود . فرجام آيه مىگويد : پس از آنكه آنان بر يوسف وارد شدند ، در حالى كه او در مصر بود به آنان گفت : وارد مصر شويد چنانكه از سياق آيه برمىآيد معناى اين سخن آن است كه پس از ورود آنها به مصر ، وى به ايشان گفت : وارد مصر شويد ؟
در پاسخ گفتهاند : يوسف در نزديكى مرز ، براى خاندان خود خيمههايى برپا كرده بود و در همين خيمهها آنان بر او وارد شدند و او هم پدر و مادرش را دربر گرفت .