خواب را گرد آورد و از تفسير آنچه ديده بود جويا شد ، امّا خداوند خواست كه آنان حقيقت را نبينند ، تا اين كار سبب رهايى يوسف از زندان شود . سپس رازى مىافزايد :
تعبيركنندگان نگفتند : ما نمىدانيم ، بلكه خواب را به دو نوع تقسيم كردند : خواب سامان يافته كه تعبيرش ساده و آسان است و خواب پريشان كه جز وهم و خيال تفسيرى ندارد . آنان گفتند : خواب شاه از نوعى است كه تفسيرى ندارد و يا آنها تفسيرى براى آن نمىدانند و ممكن است شخصى كه در علم رؤيا تخصص داشته باشد تفسير آن را بداند .
وَ قالَ الَّذِي نَجا مِنْهُما وَ ادَّكَرَ بَعْدَ أُمَّةٍ أَنَا أُنَبِّئُكُمْ بِتَأْوِيلِهِ فَأَرْسِلُونِ .
پيشتر گفته شد كه به همراه يوسف ، دو جوان نيز وارد زندان شدند . يكى از آنها در خواب ديد كه انگورى را مىفشارد و ديگرى ديد كه روى سرش نانى را حمل مىكند . يوسف خواب اين دو را تعبير كرد و خوب هم تعبير كرد ؛ زيرا [ همانطور كه او گفته بود ] اوّلى نجات يافت و دومى به دار آويخته شد . اين آيه به جوانى اشاره مىكند كه نجات يافت . يوسف در آنزمان به او گفته بود : مرا در نزد مولايت ياد كن . امّا شيطان سفارش يوسف را از ياد او برد . هنگامى كه اين جوان ، سرگشتگى شاه و توجّه او به تعبير خوابش را ديد ، يوسف را به ياد آورد . و شاه را از او و تخصّص او به تعبير خواب آگاه كرد و گفت : اى شاه ، اگر مرا به سوى او بفرستى ، خبر قطعى برايت خواهم آورد .
يُوسُفُ أَيُّهَا الصِّدِّيقُ أَفْتِنا فِي سَبْعِ بَقَراتٍ سِمانٍ يَأْكُلُهُنَّ سَبْعٌ عِجافٌ وَ سَبْعِ سُنْبُلاتٍ خُضْرٍ وَ أُخَرَ يابِساتٍ .
پادشاه به تقسيمكنندهء شراب خويش دستور داد كه به نزد مرد شايستهاى كه دربارهاش سخن مىگويد برود و خوابش را براى او نقل كند ، و آنگاه هرچه از او مىشنود برايش بياورد . ساقى به سوى يوسف شتافت و بالطبع از اينكه او را فراموش كرده ، پوزش خواست و از او به عنوان راستگو ياد كرد . آنگاه خواب پادشاه را عينا براى او نقل كرد ، تا برطبق آن تفسير شود .
لَعَلِّي أَرْجِعُ إِلَى النَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَعْلَمُونَ ؛
يعنى اى يوسف ، از تأويل اين خواب به من خبر ده ، تا آن را از سوى تو براى