« من سلطان » . « من » زايد و « سلطان » مفعول براى « أنزل » . « ان الحكم » . « ان » نافيه .
« الّا تعبدوا » . « الّا » مركب از دو كلمه : ان مصدريه و لا نافيه و مصدر ريخته شده مجرور به باى محذوف يعنى « امر بعدم عبادة غيره » ؛ به عدم پرستش ديگران دستور داده است » .
تفسير
يا صاحِبَيِ السِّجْنِ أَ أَرْبابٌ مُتَفَرِّقُونَ خَيْرٌ أَمِ اللَّهُ الْواحِدُ الْقَهَّارُ .
مراد از « صاحبى السّجن » ، دو جوانى است كه همراه يوسف وارد زندان شدند و از وى دربارهء تعبير خواب پرسيدند . « صاحبى » به « سجن » اضافه شده ، بدين سبب كه آن دو در زندان اقامت داشتند . نظير اصحاب الجنّة و اصحاب النار . همچنين احتمال دارد كه يوسف آن دو را به خود نسبت داده و در تقدير چنين باشد : « يا صاحبيّ في السجن » و كلمه « فى » از باب وسعت كلامى حذف شده باشد . نظريه اوّل بهتر به نظر مىرسد . در هر حال ، يوسف با آن دو به جدال پرداخت كه چرا اين دو و قوم ايشان غير خدا را مىپرستند . در اينجا جدال و مناظره به شكل پرسش و استفهام آمده است ؛ زيرا اين حالت پذيرفتنىتر است از اينكه انسان روياروى و بىپرده ، فساد عقيدهء طرف را بيان كند . ما دليل يكتاپرستى را در ج دوم ، در تفسير آيهء 48 از سورهء نساء بيان كرديم .
آنگاه يوسف ، گام ديگرى در راه دعوت به يكتاپرستى و نفى و طرد شرك برداشت و چنين گفت :
ما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِهِ إِلَّا أَسْماءً سَمَّيْتُمُوها أَنْتُمْ وَ آباؤُكُمْ ما أَنْزَلَ اللَّهُ بِها مِنْ سُلْطانٍ ؛
يعنى شما فقط نامهايى را مىپرستيد كه بهطور مطلق مصاديقى براى آنها وجود ندارد و هرچيزى كه وجود نداشته باشد ، اثرى ندارد و محال است كه براى اثبات آن دليل آورد . در اين صورت ، معبود شما خيالى است در خيال . آرى انسان دانا و خردمند ، اينچنين براى قانع كردن نادان از يك شيوه به شيوهاى ديگر مىرود .
او در ابتدا روشنى مىبخشد و آنگاه فرياد دعوت را سر مىدهد تا سرانجام به