تخطي إلى المحتوى الرئيسي

التفسير الكاشف ( تفسير كاشف ) ( فارسى ) — صفحة 332

مساهمون:

ص٣٣٢
مشرك بود و بت‌ها را مىپرستيد و ابراهيم او را از شرك نهى كرد و به توحيد فراخواند . مفهوم آيه ، بدون هيچ شرح و تفسيرى همين است كه دانا و نادان به‌طور يكسان آن‌را مىفهمند . با اين وجود ، مفسّران در اين‌باره سخن را به درازا كشانده و دچار اختلاف‌نظر شده‌اند : آيا آزر پدر حقيقى ابراهيم بوده و يا پدر مجازى او ؟ اين اختلاف از يك اختلاف ديگر ناشى مىشود و آن اين‌كه ، آيا بايد تمام پدران حضرت محمّد صلّى اللّه عليه و آله و نياكان او همگى يكتاپرست باشند و جايز نيست كه حتّى يك مشرك در ميان آنان وجود داشته باشد و يا اين‌كه جايز است در ميان آنان هم مشرك باشد و هم موحّد ؟ برخى از علما در اين موضوع كتاب‌هاى ويژه‌اى تأليف كرده‌اند . شيعه مىگويد : تمامى پدران و اجداد حضرت محمّد صلّى اللّه عليه و آله موحدند ؛ زيرا در حديث آمده است : « هميشه از صلب‌هاى پاك پدران به رحم‌هاى پاك مادران منتقل مىشدم تا اين‌كه خدا مرا به اين جهان شما آورد » . شيعه مىگويد : نام پدر حقيقى ابراهيم ، تارح بود و آزر عموى او ، و يا جدّ مادرى او بود و در آيهء شريفه از باب مجاز واژهء « أب » براى آزر به‌كار رفته است . « 1 » آلوسى در تفسير خود مىگويد : جمع كثيرى از اهل سنّت بر همين نظريه‌اند ؛ يعنى آنان نيز قائل به نظريه شيعه مىباشند . لكن صاحب تفسير المنار و رازى مىگويند : اهل سنّت در اين عقيده با شيعه موافق نيستند و از نظر آنان ، اگر يكى از اجداد پيامبر مشرك و يا ملحد باشد جايز است . ظاهر قرآن با نظر اهل سنّت سازگار است ، به‌ويژه آيهء 42 از سورهء مريم : « آن‌گاه كه پدرش را گفت : اى پدر ! چرا چيزى را كه نه مىشنود و نه مىبيند و نه هيچ نيازى از تو بر مىآورد ، مىپرستى ؟ » . درهرحال ، اين نزاع فايده‌اى ندارد و به درازا كشاندن سخن دراين‌باره بيهوده است ؛ زيرا به عقيدهء اسلام مربوط نمىشود ؛ چراكه آنچه از يك مسلمان خواسته
هامش
( 1 ) . به تواتر نقل شده كه جدّ پيامبر صلّى اللّه عليه و آله عبد المطلب قسم ياد كرد هرگاه خداوند ده پسر به وى روزى كند يكى از آنها را قربانى نمايد . قرعه بر پدر پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله ، عبد اللّه اصابت كرد . اين ماجرا با اين عقيده كه ، جميع اجداد پيامبر صلّى اللّه عليه و آله بر دين ابراهيم عليه السّلام بودند ، منافات دارد .
التفسير الكاشف ( تفسير كاشف ) ( فارسى ) — صفحة 332 | محمد جواد مغنية