اراده مىشود ، يعنى عيسى عليه السّلام برمىگردد .
« عِيسَى »
نامى عجمى و غيرمنصرف و بدل از
« الْمَسِيحُ »
است .
« ابْنُ مَرْيَمَ »
عطف بيان [ براى عيسى ] است .
« وَجِيهاً »
حال است و
« كَذلِكَ »
خبر براى مبتداى محذوف كه تقدير « الأمر كذلك » است .
« فَيَكُونُ »
[ مرفوع است ] و غير از رفع ، حالت ديگرى در آن جايز نيست ؛ زيرا اگر بهعنوان جواب شرط ، به جزم خوانده شود ، در اينصورت لازم است كه دخول ان شرطيه بر سر آن درست باشد ؛ نظير « قم فاقم » ؛ چراكه اگر گفته شود : « ان تقم اقم » درست است ؛ لكن در اينجا اگر گفته شود : « ان كن فيكن » ، درست نيست .
« رَسُولًا »
عطف بر
« وَجِيهاً »
است .
« أَنِّي قَدْ جِئْتُكُمْ » ،
جئت به سبب « أنّ » به مصدر تبديل مىشود و مجرور به باء محذوف و متعلّق به
« رَسُولًا »
است . و
« أَنِّي أَخْلُقُ »
تأويل به مصدر برده مىشود و بدل است براى « آية » ،
« مُصَدِّقاً »
حال است براى فعل محذوف ، كه در تقدير « جئتكم مصدّقا » و اين جمله عطف بر جملهء
« جِئْتُكُمْ »
است .
ممتنع عقلى و ممتنع عادى
ممتنع الوجود ، يعنى چيزى كه نه بالفعل وجود دارد و نه وجود آن در آينده امكانپذير است و آن ، بر دو قسم است :
الف ) وجودش هم ذاتا و هم عقلا محال باشد ؛ زيرا عقل وجود آن را در هرحالتى از حالات و در هرشكلى از اشكال محال مىداند ؛ همانند اجتماع نقيضين و يا اجتماع ضدّين ، مثل اينكه يك انسان در آن واحد ، هم كافر باشد و هم مؤمن ، هم كور باشد و هم بينا ، و يا هم لال باشد و هم سخن بگويد . اين قسم از ممتنع الوجود ، عقلا و نيز عادتا محال است ، زيرا وقتى كه يكچيز ذاتا و عقلا محال باشد ، عادتا نيز به طريق اولى ، محال خواهد بود .
ب ) وجود آن ، ذاتا و در نظر عقل ممتنع نباشد ، بلكه در قالبى از قالبها و به صورتى از صور امكانپذير باشد ؛ لكن عادتا تحقّق نيابد . اين قسم از ممتنع الوجود