لحاظ كمّيت ، ببيند . بنابراين ، وقتى دلايل قطعى بر اثبات حق اقامه مىشود و انسان از اين دلايل روى برمىگرداند و همچنان بر گمراهىاش پاى مىفشارد ، اين بدان معناست كه او از « دل » خود بهره نگرفته و قلب او نيز از چيزى كه بايد سود مىجست ، سود نجسته ، گويى خدا او را بدون قلب آفريده است و يا با قلب بستهاى كه ، هرگز براى حق باز نمىشود . برايناساس ، اگر انسانى كه قلبش پذيراى حق نيست به انسانى بىقلب وصف شود جايز است . خدا مىگويد : « در اين سخن براى صاحبدلان يا آنانكه با حضور گوش فرامىدارند اندرزى است » . « 1 »
علىرغم اينكه مىدانيم « قلب » موجود و ثابت است ؛ لكن مادام كه از هدايت دور است گويى وجود ندارد . پس اينكه خداوند مهرزدن را به قلب افراد نسبت داده ، از باب مجاز است نه حقيقت .
آنچه اين مطلب را تأييد مىكند آن است كه همانگونه كه پردهء محسوس جلو گوش و چشم كافران را نگرفته ، بر دلهاى آنان نيز حقيقتا مهر زده نشده است ؛ امّا راجع به مسئلهء جبر و اختيار و اينكه آيا انسان مجبور است يا خير ، در آينده به تفصيل سخن خواهيم گفت .
هامش
( 1 ) . ق ( 50 ) آيهء 37 .