تخطي إلى المحتوى الرئيسي

صحيفه امام ( مجموعه آثار امام خمينى ) ( فارسى ) — صفحة 312

مساهمون:

ص٣١٢
تفنگ چه هست ، آوردند نشان دادند ، گفتند : اين را ما خودمان درست كرديم . وقتى هم به ارتش نشان داديم گفتند صحيح است و خوب است و وسايل را فراهم مىكنيم . اين براى اين است كه چنانچه ما منزوى نبوديم ، هيچ وقت به فكر اين كار نمىافتادند . شما كه حالا به خيال اينها منزوى هستيد ، شما الآن در فكر اين هستيد كه خودتان كارهاى خودتان را انجام بدهيد . منزوى نبودن ؛ يعنى ، متّكل بودن به غير ؛ يعنى ، اسير بودن . منزوى هستيم ؛ يعنى ، ارتباطمان با ديگران قطع است و ما نوكر ديگران نيستيم . آنها هى مىآيند به ما مىگويند كه بيا روابطمان را درست كنيم ، ما همه جور حاضريم ، چطور . ما مىدانيم شيطنت است اين . البته اگر همه احترام به همه بگذارند ، همه ، همهء دنيا با هم بايد برادر باشند . اما مسأله اين نيست . ما از اين انزوا نمىترسيم . ما استقبال مىكنيم يك همچو انزوايى را كه ما را وادار مىكند كه خودمان به فكر خودمان بيفتيم . وقتى اين انزوا نباشد ما متّكل به غيريم . هر چى مىخواهيم ، دستمان پيش غير دراز است ، گندم هم مىخواهيم از آنها بگيريم و ارزاقمان را از آنها بگيريم و صنايعمان را آنها برايمان بيايند درست بكنند ؛ همه چيزمان دست آنها باشد . ملت تا اين طور باشد ، نمىتواند خودش داراى يك چيزى باشد ، در اقتصاد مستقل باشد ، در جنگ مستقل باشد ، در اجتماع مستقل باشد . وقتى شما منزوى باشيد ، مىتوانيد اين كارها را بكنيد . شماى منزوى مىتوانيد كه فكر بكنيد كه بايد كشاورزيمان را خودمان اداره كنيم ، محتاج نشويم به ديگران ؛ براى اينكه ما منزوى هستيم ، ديگران نمىدهند به ما . وقتى يك ملتى احساس كرد كه ارزاقش را ديگران نمىدهند به او ، خودش به فكر مىافتد كه براى خودش درست كند . مادامى كه در نظرش اين است كه نه ، ما را مىآورند برايمان ، مىدهند به ما ، نمىتواند كار بكند . اينهايى كه وقتى در اطرافشان ده تا پانزده تا نوكر هست ، مىافتند و تنبل مىشوند و هيچ كار از آنها نمىآيد ، وقتى مىبريشان حبس ، خودش توى حبس كارهاى خودش را مىكند ؛ براى اينكه منزوى شده . ملتى كه منزوى بشود ، مىتواند ترقّى كند ، مترقّى مىشود . ملتى كه منزوى نيست نمىتواند به ترقّى ، راه خودش را برود . ملت غير منزوى ؛ يعنى ، ملتى كه اتّكالش به ديگران است ، خوراكش را
صحيفه امام ( مجموعه آثار امام خمينى ) ( فارسى ) — صفحة 312 | السيد الخميني